نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٤ ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
توارد در قرن هفتم
حتماً در پارکها، فضاهای سبز یا حتی در خیابان، بچههایی را دیدهاید که نخ بادکنکی را بهدست گرفتهاند و شاد و خندان به دنیا نگاه میکنند اما در یک لحظه، لحظه ای به یاد ماندنی برای آن بچه، دست شان شل میشود و بادکنک به هوا میرود. راستی این بادکنکها به کجا میروند؟ ما فقط میبینیم که بالا میروند آنقدر بالا که به شکل نقطهای در میآیند آنقدر بالا که در ابرها- اگر هوا ابری باشد- گم میشوند. طبق تحقیقات مفصلی که انجام دادهام بادکنکها هم یک شهردارند؛ شهری مثل شهرهای ما، با خدمات عمومی وآپارتمانهای چند طبقه و پارکها و سرسرهها و الاکلنگها و شهربازیها. گاهی اوقات بادکنکهایی که پیر شدهاند در این شهر میمیرند. به گمانم مرگ یک بادکنک، چندان نیازمند توضیح نباشد. آنها هم از سه مرحله کودکی، جوانی و پیری عبور میکنند. آنها هم فیلسوف دارند. کتابهایی دارند که درباره مباحث مشکلیست مثل چگونگی «خرد ناب»؛ آنها هم درکلاسهای فلسفه از «کانت» مثال میآورند به آرای فلاسفه یونان باستان به دیده ی تردید مینگرند و سرانجام به این نتیجه میرسند که «هایدگر» یک فیلسوف بزرگ اما انسانی فاقد ارزشهای بنیانی برای دستیافتن به ارزشهای اخلاقی مدرن بوده است. گرچه تمایلی به نام بردن از بادکنکی ندارم که چنین عقایدی را دربارههایدگر ابراز کرده اما فقط جهت اطلاعرسانی مختصری بگویم که یکی از همان بادکنکهایی بوده که «هانا آرنت» در بچگی از دستش ول شده و به هوا رفته!
ببینید! این بحث خیلی پیچیده شد کلاش شامل یک بچه بود و یک بادکنک؛ خب، آنبچه- اگر بخواهم بطور اختصاصی نام ببرم- خودم هستم؛ و بادکنکی که 38 سال قبل از دستم ول شد حالا آن طرف ابرها، در شهری که اسم خاصی ندارد، دارد به توارد معناها در متون ادبی قرن هفتم فکر میکند شاید کنار بادکنکی [چه میگویم؟ مگر آن موقع بادکنک وجود داشت؟] که از دست مولوی، موقعی که سه سالش بود، ول شد.
چهار غزل
کلمه «غزل» دلالت دارد بر قالبی در شعر که حول کلمه «عشق» شکل میگیرد ،شکل گرفته است؛ مختص ایران هم نیست همه جای دنیا قالبهایی از ازمنه قدیم بوده که اختصاص داشته به «عشق»؛ بعضی از این قالبها- که گاه فاقد اسمی مورد توافق همه شاعران بوده- قالبهای کوچکی بودهاند با تعداد ابیاتی محدود؛ بعضیهاشان در قد و قواره دوبیتیها و رباعیهای ما بودهاند و بعضی دیگر، بیتی/ مصراعی بیشتر داشتهاند. من چهار نمونه از چهار کشور را در اینجا میآورم: فنلاند، پرو، لتونی و مغولستان. همه ی این آثار متعلق به حداقل پیش از میلاد مسیح هستند و مثلاً در مورد پرو، از معدود آثار مکتوبیاند که از زمان امپراتوریهای باستان قاره امریکا به جا مانده.
فنلاند:
«بارانها تفاوت دو قطرهاند برگونهات
اگر برگی سایه بان باشد چگونه اشکهایت زیبا شوند؟
از خدا خواستم که پیش از آنکه سایهها
در زیر آفتاب کوتاهی گیرند تو در چشمانت بدرخشی»
پرو:
«اگر درختی بر زمین بیفتد از ضربه ی تبر نیست
تو را دیده که عقل را به جنون آمیختهاست
من تبر را بر زمین میگذارم گرچه هیزم شکنی فقیرم
درختها هم مثل ما عاشق میشوند»
لتونی:
«مرا ببخشید که پارو نمیکشم
مرا ببخشید که قایقرانی راه گم کردهام
مرا ببخشید که سکهای
برای عبورتان از رودخانه دریافت کردهام»
مغولستان:
«زیباترین اسبها را برای تو زین میکنم
زیباترین چادرها را برای تو در تند بادها بر پا میکنم
زیباترین زخم را از شمشیر برادران تو برسینهام یادگارمیگذارم
تنها به پدرت بگو:او را بکش اما... دوستش دارم.»
و در قرن بیستو یکم، این شعرها چه تازهاند. خب، انسانها در همه زمانها یک جور عاشق میشوند!
بر کوهی از الماس فرود آوردش
چرا باران میبارد؟ اغلب فکر میکنیم که ابرها باعث باریدن باراناند و ابرها هم که حاصل بخار شدن آبهای سطحیاند اما واقعاً باران به همین دلیل میبارد صرفاً؟ اگر اینطور باشد که زیادی ساده است و البته بشدت غیرشاعرانه و حتی غیرانسانی! به نظرم باید کمی استناد کنیم به افسانهها یعنی منابعی که روحی انسانی را به پدیدههای غیرانسانی میدمند. یکی از آن افسانهها چنین است:
روزی، روزگاری جنگاوری بود که هیچ وقت گریه نکرده بود حتی در سوگ پدرش؛ و هیچ وقت شکست نخورده بود حتی برابر توفان؛ و هیچ وقت سلاحاش کُند نشده بود حتی هنگامی که بر کوهی از الماس فرود آوردش. جنگاور اما هیچ وقت همسری برنگزیده بود. فرزندی برومند نکرده بود هنوز بخشی از آن بدویت انسانی که خاص انسانهای بیهمسر است در وجودش بود: بیهراسی از مرگ، از شکست، از پیری. جنگاور، قلبش برابر شورانگیزترین شعرها همچون سنگهای آتشفشانی بود برابر نرمش حریر و عسل.
بله! روزی روزگاری جنگاوری بود که میپنداشت هرگز نخواهد گریست حتی برابر سوزناکترین واقعهها اما هنگامی که به 100 سالگی پا نهاد و نیمی از قد خود را در خمیدگی پشتاش، پشت سر وانهاد، دانست که زمان گریستن است چراکه نه همسری برگزیده بود و نه فرزندی برومند کرده بود تا او را از نقش بر زمین شدن برهاند؛ و نخستین باران، حاصل اشکهای او بود که چون فوارهای بلند به هوا خاست. گرچه خیزشاش به دقایقی محدود ماند [جنگاور پس از آن، از این جهان رخت بربسته بود] اما بازگشتش به زمین، 100ساله بود. 100 سال باران بارید؛ و نخستین دریاها، از اشک و شکست و کهنسالی شکل گرفتند؛ آب دریاها شوربود.مگر شکست، شیرین میشود؟
چرا ماه این همه کوچک است؟
حتماً خودتان هم بارها شاهد بودهاید تخیل بچهها خیلی عجیب و غریب است. آنها یکدفعه چرخ و فلک شهربازی را توی ذهنشان آنقدر بالا میبرند که میرسد به ماه و گیر میکند توی یکی از چالههایش؛ بعد ماه میگوید: «آخ، چشمام!» معمولاً همین موقع است که کودک دلبندتان از شما میپرسد: «بابا [یا مامان/ بستگی دارد به این که چهکسی باشید!] چشم تو بزرگتره یا ماه؟» بعد میپرسد: «چرا ماه اینقده کوچیکه؟» توضیح دادن این که ماه، بزرگ است اما ما کوچکش میبینیم چون فاصلهاش تا زمینی که رویش ایستادهایم زیاد است تقریباً خنده دارترین کاری است که شما بهعنوان یک پدر یا مادر میتوانید انجام بدهید. من که اگر جای شما باشم فوراً یک چیزی جور میکنم توی این مایهها: «ماه، قبلاً خیلی بزرگبود اونقدر بزرگ بود که وقتی سوار چرخو فلک میشد چرخ و فلک میگفت: «جیرجیر! گنده بک، بیا پائین! خسته شدم.» البته کلمه «گندهبک» خیلی کلمه زشتیه اما خب این چرخ و فلکم که زیاد با ادب نیست میبینی که حتی گاهی وقتا صورتشم نمیشوره و صورتش از روغن، سیاهه. خلاصه برات بگم که ماه اونقد از این که یکی بهش میگفت گنده بک بدش اومد که رفت پهلوی یه دکتر که خودشو لاغر کنه. دکتره که شبیه همین دلقکگندهه ی جلوی شهربازی بود و دائم میخندید به ماه گفت: «هر شب جای شام یه دونه غصه میخوری یه قطره گریه؛ تا 14 شب بعد لاغر میشی.» ماه هم شروع کرد به غصه خوردن و گریه تو لیوان ریختن و سرکشیدن اما اونقدر لاغر شد که شد این قدر که میبینی. تازه حالا خوبه 14 روز دیگه میشه لاغر لاغر اندازه یه ترکه ی خیلی نازک، شبیه یه داس که عکسشو تو کتاب درسی دختر عموت دیدی.»
بعد، دخترتان یا پسرتان [فرقی نمیکند] لبخندی از سر هوشمندی میزند و میگوید: «فکر کردی من بچهم! ماه خیلیام بزرگه فقط به این دلیل که از زمین دوره اینقدر کوچیک به نظر مییاد عین خودت موقعی که تو خیابونی و من دارم از پنجره طبقه شیشم بهت نیگا میکنم.» خب، بچههای امروزی این طوری هستند. کلاه سرشان نمیرود! شاید ... ما زیادی بچه هستیم!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٧ ب.ظ روز سهشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
سه افسانه
من از افسانههای کوچک خوشم میآید. افسانههای کوچکی که بیشتر از یک پاراگراف یا حتی حداکثر دو پاراگراف نیستند مثل خیلی از افسانههای چینی. این افسانهها، پندی اخلاقی را در خود پنهان دارند. بهگمانم سعدی در «گلستان» بهنوعی خواسته «ما به ازای» فارسی این افسانهها را بسازد اما سه افسانهای که ... من خوشم آمده، شاید شما هم خوشتان بیاید:
افسانه اول: مردی بود که یک خانه داشت نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک؛ یک باغ داشت نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچک؛ یک اسب داشت نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچک، یک خانواده داشت نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچک؛ یک آرزو داشت نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچک؛ راضی بود به ابرهایی که نه زیاد میباریدند نه کم؛ راضی بود به زمینی که نه زیاد بار میداد نه کم؛ راضی بود به سرنوشتی که نه زیاد خوب بود نه کم؛ تصمیم داشت سخت نگیرد در هیچ زمینهای؛ بنابراین مردی شد که کسی او را به یاد نمیآورد، و البته، کسی او را فراموش نمیکرد!
افسانه دوم: مورچهای بود که میتوانست یک فیل مرده را بردارد و به خانه ببرد برای ذخیره زمستاناش؛ خیلی زور داشت؛ آنقدر که یک بار زیر «اقیانوس آرام» رفت و بلندش کرد البته چون دستهایش خیلی کوچک بودند اقیانوس تنها دو میلیمتر از جایش بالا آمد. دو میلیمتر که چیزی نیست! یعنی چیزی نیست که کسی بفهمد. خب، وقتی دستهای کوچک داری زور زیاد به چه درد میخورد؟
افسانه سوم: یک نویسنده بود که از سعدی خوشاش میآمد. از افسانههای کوچک هم خوشاش میآمد. از گلهای اردیبهشت، میوههای مهر، برفهای دی خوشاش میآمد. از اولین نسیم پس از شکستن گرما در نیمههای شهریور خوشاش میآمد. از پرندگانی که میخواندند خوش صدا، از پرندگانی که سخن میگفتند شیرین، از پرندگانی که از قفس میگریختند سمت ابرها، خوشاش میآمد. میتوانست آدم بزرگی شود میتوانست اقیانوس آرام را از جایش بلند کند اما... [شما اگر جای من بودید آخر این قصه را چطور تمام میکردید؟]
شکسپیر، سروانتس، ملویل، همینگوی
یک اصل مهم در مورد دریاها این است که در بیحرکتترین شکل ممکنشان هنوز در اعماقشان تلاطم دارند؛ تلاطمی که از حرکت جمعی ماهیهای ساردین، آوازهای شادمانه دلفینها و گریههای نهنگها زاده میشود.
گریه یک نهنگ همیشه غمگینترین چیز دریاست چون نهنگ، قویترین آوازهخوانی است که میتوانید در یک اپرا پیدا کنید. یک اپرای خوب، با سازهای بادی ماهیهای شیپوری آغاز میشود. ماهیهای ساردین، روح این اپرا را تشکیل میدهند روحی درخشان و گاهی ترسناک که یادآور روح پدر «هملت» است در اولین پرده نمایشنامه شکسپیر. دلفینها، تجسم عینی عقاید «سروانتس»اند در شاهکارش «دن کیشوت»؛ آوازهای شادمانهشان نشانه ی نقطه پایانی است بر روزگار پهلوانانی که به جنگ آسیابهای بادی شتافتند؛ و نهنگها، پیش از آنکه یادآور «نهنگ سفید» ملویل باشند یادآور پیرمردی هستند که به دریا رفت یک ماهی بزرگ گرفت با دمی خیلیخیلی خیلی زیبا، و در بازگشت، کوسهها ماهی را خوردند و تنها یک دم به ساحل رسید. بله! نهنگها، آدم را یاد همینگوی میاندازند.
خب! اپرایی را پیش چشم مجسم کنید که شکسپیر، سروانتس، ملویل و همینگوی، روی صحنهاند. اپرا تمام شده اما هیچکس کف نمیزند همه منتظرند که دریا، آخرین برگش را رو کند. همینگوی میگوید: «عذر میخواهم. صدایم گرفته. پیرمرد در کلبهاش خوابیده و خواب ساردینها را میبیند.» شکسپیر، سروانتس و ملویل، برابر تماشاگران تعظیم میکنند؛ و تنها موجها هستند که در روشنای نورافکنی بزرگ، پرنور، و غیرقابل اجتناب کف میزنند. نورافکن؟ عجیب نیست؟ نه! ماه، روشن است.
ماه سعدی
عبدالله بن محض در تاریخ «الشعرا» نوشته است: «از نخست، صاحب گلستان را نه این نام بود و نه این مُقام در ادب. جوانی بود جویای نام و طبع شعری داشت و البته نیکو میسرود اما نه چنان که به غبطه وادارد همعصران را. سهل میسرود و سهل سرودن مایه تفاخر نبود. گمان بر این بود که چون دشوار، گویی و کلمه به کثرتآوری، مُقامات بلندی گیرد. مفاخر شاعران خاقانی بود و باقی، به کسوت درویشی، مقبول اهل نظر بودند نه اهل شعر. سعدی علیهالرحمن این همه را دانست و راه، دیگر کرد.» از کودکی سعدی هیچ ندانیم الا این که پیش از آن که فریضه واجب آید بر او، شعر میسروده و چنان که صبغه «این گونه گویی» در «این سن گویی»ست رباعی میسروده که کوتاهتر است و سهلتر برای نوآمدگان [و دشوارتر البته در پیش اهل ادب اما نوآمدگان را از این دقیقه خبر نباشد]. دانیم که چون برومند شد خواست که سفر کند چون سند باد بحری و ندانیم که مقصود، شعر بود یا نامآوری به حوزه ی افسانه؛ به هر حال به افسون شعر، افسانه شد و چنان گفت که ملاک ادب از خاقانی به سعدی درچرخید؛ و دانیم که در مبتدای گلستان چه نوشته که سر به خلوت داشته و ناگاه، عزم جزم کرده که گلستانی خلق فرماید که خزان را در آن جایی نباشد که نیست؛ و دانیم که یاری، کوبه بر در خلوت نواخته و او را سرزنشها کرده. گرچه عبدالله بن محض نوشته است که این قصه همچون دگر قصص صاحب گلستان از بهر پند دادن، خلق آمده و به واقع، چنین نبوده. ما ندانیم. تنها دانیم که هر قصه از «واقع» به درآید: «ودانست که عمر به سر آید. خواست جاودانگی پیشه کند. حیلت کرد و هر آنچه بشنیده بود، راوی، خود شد. شمع را کشت و به تاریکی، خیره ماند به سقف. بر سقف چیزی نبود مگر انعکاس روشنای ماه در آب روانی که میگذشت از پای خانه و از دریچه، خود را یله میداد به سفیدای لوزیها و گچنگارهها. گفت: ماه! ماه من! دانم تو زنده مانی و من از این خاک، رخت برکشم. چون رخت برکشیدم، به یادم آور؛ چون تو را بنگرند به یادم آورند آیا؟» نه! او را از آغاز، این نام نبود یا لااقل... روایت من چنین است!
توی برف، دم کندوان
معلم فیزیک گفت: «تو آدم نمیشی!» اولین معلمی نبود که این حرف را میزد اما اولین معلمی بود که جلوی پدرم این حرف را میزد. پدرم داشت حساب کتاب میکرد که بزند تو گوش من یا تو گوش معلم فیزیک. آخرش زد تو گوش مدیر دبیرستان. گفت: «اگه برنده المپیاد فیزیک با معلم فیزیک یکی به دو نکنه کی باید بکنه؟» تازه از زندان آمده بود بیرون. مادرم شرط بسته بود به 10 روز نمیکشد که دوباره برمیگردد آن تو. مدیر دبیرستان آدم ریزه میزهای بود که همیشه توی دفتر مینشست تا ناظم از قلدرهای دبیرستان زهرچشم بگیرد. ناظم هم البته قدش از قد پدرم کوتاهتر بود. زیبایی اندام کار میکرد اما پدرم دست کارکرده داشت. بوکس هم کار میکرد و دماغ شکستهاش هر زیبایی اندامکاری را به فکر سوراخ موش میانداخت. مدیر زنگ زد به 110؛ معلم فیزیک داشت عرق پیشانیاش را پاک میکرد. من هم داشتم همین کار را با پیشانی خودم میکردم. کارم تمام بود. کار پدرم هم تمام بود اما پدرم عادت داشت. به قول مادرم «نون زندون زیر دندوناش مزه کرده بود.» پدرم روی یکی از مبلها نشست، فکر میکنم همانی بود که خیلی سفت بود و کمر آدم را میکرد قلوه سنگ. روی همهشان نشسته بودم؛ یک بار برای برنده شدن توی المپیاد، یک بار برای تقدیر رئیس ناحیه، یک بار برای برنده شدن توی جشنواره ابتکارات. سه بار هم برای دهن به دهن شدن با معلمهای شیمی و هندسه و ریاضی. به مدیر اخطار کرده بودم که زنگ نزند، پدرم را نکشاند به مدرسه. پدرم گفت: «خیلی سفته!» گفت: «پسر! اینجا نشد یه جای دیگه. مدرسه که قحط نیس. خودم از زندون که در اومدم برات یه مغازه جور میکنم. درس و مشق حرف مفته.» مادرم اگر اینجا بود میگفت: «وای! کی میشه بری اون تو و دیگه برنگردی؟ بیچاره کردی مارو.» اما مادرم نبود. روی یکی از مبلها نشستم و منتظر شدم که 110 برسد. دفتر، ساکت ِساکت بود انگار توی برف گیر کرده باشی دم تونل کندوان. حس کردم پنج متر هم نمیشود جلو رفت. یک بار با داییام گیر کرده بودیم. پدرم هم توی ماشین بود اما فقط غر میزد. مادرم به دایی گفته بود: «پرتش کن از ماشین بیرون این مرتیکهرو.» پدرم خندیده بود. برف بدی روی صدای همه نشسته بود توی دفتر. پدرم داشت قلنج انگشتهایش را میشکست؛ داشت بدجوری این کار را میکرد انگار صدای بهمن باشد.
گل کوچیک
چیزی بدتر از این نیست که آدم تکلیفش با توپ مشخص نباشد. گل کوچک که بچه بازی نیست. به معلم ورزشمان گفتم اندازه این دروازه استاندارد نیست. دروازه به این گَل و گشادی یعنی هر توپی برود توش و حریف بگوید: «ما منتظر دومی هستیم.» معلم ورزشمان آدم منطقیای بود برای همین هم دو ساعت مجبور شدم کنار بنشینم تا بقیه بازی کنند. بعد آمد کنارم روی دیوار کوتاهی نشست که حیاط مدرسه را از پلکانی بلند که سمت کلاسها میرفت، جدا میکرد. گفت: «فهمیدی چرا محرومت کردم از بازی؟» گفتم: «بله! زبون دراز یعنی پام کوتاه بشه از بازی!» گفت: «نه! نفهمیدی! اندازه استاندارد دروازه همینه. تو برو دروازهبانیتو درست کن!» گفتم: «کی تعیین میکنه؟» اخم کرد طوری که چینهای پیشانیاش شکم داد و چسبید به ابروهاش. گفت: «حساب و کتاب داره. قانون داره. تو برزیل هم اندازه دروازه همین قدره. توی آرژانتین هم همینقدره. فکر کردی اندازه دروازه رو من تعیین میکنم؟» یاد چهار تا گلی افتادم که توی پنج دقیقه خوردم. گفتم: «جایی نوشته؟» آدم بدقلقی نبود اما حوصله بحث را هم نداشت. گفت: «همینه! یاد بگیر که تو همچین دروازهای که وایسادی گل نخوری.» گفتم: «چطور قبلاً این طور نبود؟ از سال اول که من اومدم توی این مدرسه، دروازه کوچیک بود. چطور شد یه دفعه بزرگ شد؟» گفت: «یاد بگیر! قرار نیس همیشه دروازهبان گل کوچیک باشی. یاد بگیر تو دروازه بزرگ کم نیاری.» بلند شد و رفت خطا بگیرد از یکی از بچهها که با لگد رفته بود توی شکم دروازهبان. به ابرها نگاه کردم که با آفتاب کنار آمده بودند و کنارش وول میخوردند. بلند شدم. گفتم: «اگه مصدومه، من میام.» گفتم: «یه کاریش میکنم. باید یه کاریش بکنم.» توپ را انداخت سمت من. گفت: «فرض کن همون دروازه قبلیه فقط یه مقدار بزرگتر.» باران شروع شد؛ خیلی کم، اما شروع شد. آفتاب هم البته بود وسط زمین. گفتم: «فهمیدم». دویدم.
مشهور میشوند
سالها قبل از اینکه کسی به فکر بیفتد آینه را اختراع کند مردم از چشمهها و برکهها و کاسه ی آب استفاده میکردند تا موهاشان را شانه کنند. شانه کردن موها از روزگار قدیم مد بود حتی زودتر از اینکه از آتش و یک تکه پوست به جای «مورس» استفاده کنند یا حتی قبل از اینکه به رادیوهایی گوش بدهند که از سنگ ساخته شده بودند و داخلشان پر از صدفهایی بود که صدای دریا را پخش میکردند. مردم آن موقع وقتی موهاشان را شانه میکردند از اینکه میتوانند سر کارشان در مزرعه یا موقع شکار، مرتب به نظر برسند و در کتیبههای سنگی، در شرح احوالشان بنویسند: «مد روز میپوشد و مد روز شانه میزند» خوشحال بودند. آنها در نبود تلویزیون، تنها دلخوشیشان روزنامههای سنگی بود که هیئت تحریریهشان مرکب از پنج نویسنده، یک قلم به دست آماده حک کردن نوشتهها روی سنگ و یک سردبیر بود که تقریباً همیشه «مدیرمسئول» هم بود. آن پنج نویسنده هر کدام میتوانستند با صدای بلند، یک پاراگراف از آن روزنامه سنگی تک صفحهای را اعلام کنند تا قلم به دست، روی سنگ حکشان کند. آنها ماهانه غیر از دریافت گوشت شکار که به عنوان آبونمان از سوی خوانندگان پرداخت میشد یا خوشههای گندم که به عنوان بهای خرید «تک شماره» از سوی سردبیر دریافت میشد، پاداش هم میگرفتند که معمولاً یک سبد میوه از میوههای فصل بود. اینکه میبینید در بعضی از روزنامههای امروزی برای قدردانی، یک جعبه پرتقال میدهند وفاداری به همان سنت فرخنده است یا اینکه اگر گوشت یخی و کیسه برنج میدهند ادامه همان جریان روزنامهنگاری عصر باستان است؛ اما خب! ما از آینه و شانه شروع کردیم. روزنامهنگاران امروز، اغلب، نه علاقهای به آینه دارند نه شانه. این را همسرم به من گوشزد میکند تقریباً هر روز؛ و من مجبورم قسم بخورم که موهایم را شانه میکنم اما این موها به هیچ صراطی، مستقیم نمیشوند. بعضی روزنامهنگارها، البته موهای مرتبی دارند. آنها اغلب، به جای نوشتن، پشت میز مینشینند و ... مشهور میشوند.
قزلآلا
اصلاً یادم نمیآید که اسم کوچکش چه بود. توی این جور مواقع هم اصلاً مهم نیست. «طرف» فقط اسم فامیلیاش را میگوید و میرود؛ درست مثل اینکه بخواهد از کارمند بانک بپرسد صورتحسابش چقدر است. به کارمند بانک لااقل شماره حسابش را میگوید اما به کسی که از آب بیرونش کشیده حتی شماره تلفناش را هم نمیدهد. گاهی وقتها از خودم میپرسم چرا باید بپرم وسط یک رودخانه دیوانه که حتی به پدرش هم رحم نمیکند تا مردی میانسال را که دیوانگیاش دست کمی از همان رودخانه ندارد نجات بدهم. من که نجات غریق نیستم؛ و همانقدر شنا بلدم که یک اسب آبی 300 کیلویی وسط اقیانوس آرام؛ با این همه آن حس بشردوستی پنهان که اغلب اوقات زندگی آرام ما را دچار آشوب میکند یقهام را میچسبد و میپرم وسط یک جریان خروشان که میتواند «جانی وست مولر» را هم بکشد آن تهتهها. فقط مثل «مولر» صدای تارزان درنمیآورم و البته توی المپیک هم مدالی نمیگیرم. مردک را ...که میخواهم میکشم بیرون، عین یک بلوک سیمانی خانههای پیشساخته سنگین است اگر خودم را جای یک بیل مکانیکی فرض کنم که فرض میکنم و میکشمش روی علفها نفسنفسزنان. هنوز آنقدر زنده است که بگوید: «متشکرم» اما نمیگوید. بلند میشود؛ بدون اینکه نفسی تازه کند بلند میشود و به من نگاه میکند.به نظرم قیافه اش آشناست.بعد از جیب بغل سمت راست کت سفیدش یک کلت کوچک زنانه درمی آورد که به گمانم ضد آب است. می گوید:«بپر دوباره تو آب !» شوخی توی کارش نیست. میپرم وسط جریان خروشان و دست و پا میزنم. به هرحال توی آب شانسم بیشتر است. میگوید: «یادت که هست؟ قسم خورده بودم دخلت را بیاورم سر قضیه آن سرقت بانک. ده سال قبل. افراسیابی هستم.» میگوید: «باید یک گلوله حرامت کنم که جلوی خودکشیام را گرفتی آقای بازپرس اما...» حالا 20 متری دور شده. رسیده جایی که آب، گرداب درست کرده. میگوید: «من آخر خطم ولی حالا بیحساب شدیم.» کلت زنانه را پرت میکند روی علفها و میپرد وسط گرداب؛ و عین یک بلوک سیمانی میرود پائین. همیشه همین طور است. «طرف» اسم فامیلیاش را میگوید و حتی شماره تلفناش را هم نمیدهد. خودم را ...عین یک خرس خسته میکشم روی علفها. انگار نه مرد میانسالی وسط آب دست و پا میزده نه کسی غرق شده. همه چیز مثل قبل است غیر از لباسهای خیس من و کلت روی علفها که مثل باقیمانده قزلآلایی نیمخورده به خرس خسته میگوید چرا پریده توی آب.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
افسانه درختهای پادار
افسانهای به ما میگوید درختها از آغاز پا داشتند. آنها هر جا که میخواستند میرفتند. کنار دریا، جزایر کارائیب حتی صحرای سینا. تمدن درختها تمدن جالبی بود آنها هم مثل ما آپارتمان داشتند زمستانها از سیستم حرارت مرکزی استفاده میکردند تابستانها از کولر گازی استفاده میکردند چون فن کوئلهاشان اغلب توی آپارتمانهاشان کار نمیکردند. آنها سوار هواپیما میشدند تا به سواحل ژاپن مسافرت کنند و توی لباس ساموراییها عکس بگیرند و شمشیر سامورایی را یادگاری بخرند و در مراسم چای، کیمونو بپوشند. شما حتماً فکر میکنید این حرفها خالیبندی است. چرا؟ چون افسانههایی که تا به حال شنیدهای از جنس دیگری هستند. افسانه، یعنی بدل کردن چیزی غیرقابل باور به چیزی قابل باور؛ این کار را هم از راه شبیه کردن «غیرقابل باور» به رویکردی «قابل باور» انجام میدهند. پس وقتی درختی پا دارد میتواند آپارتمان هم داشته باشد شمشیر سامورایی هم به دست بگیرد و روی موجهای جزایر کارائیب موجسواری کند. یک توصیه دوستانه: سعی نکنید افسانهها را هم مثل واقعیات در ذهنتان طبقهبندی کنید. اصلاً به صلاحتان نیست! اما دنباله افسانه: ... آن درختهای پادار البته نسلشان از میان رفت تنها به این دلیل که در استفاده از پاهاشان افراط کردند. وقتی شما از پاهاتان استفاده بیش از حد کنید پاهاتان دچار مشکل میشوند. متأسفانه در آن زمان صندلی چرخدار هم اختراع نشده بود. بنابراین درختها زمینگیر شدند. آپارتمان و تمدنشان از بین رفت و خودشان شدند محل آشیانه پرندگان؛ و حالا ما آدمها جانشین آنها شدهایم. دارم به روزگاری فکر میکنم که ما هم پاهامان را از دست بدهیم و پرندگان لای موهامان آشیانه کنند. روزگار بدی میشود، نه؟ «البته که روزگار بدی میشود» این را به درختی میگویم که روبهروی آپارتمان ما، ریشههایش را توی آسفالت فرو برده و متفکرانه به پاهایم نگاه میکند.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:۳٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
برگ، پیکان، دره
وقتی میشود برگی را چید و به شکل معجزهاش دید، چرا آدم این کار را نکند؟ به نظرم باید از اول تعریف کنم یعنی از وسط که برگردم به اول که برگردم به آخر. آخرش این بود که ما نرفتیم ته دره. وسطش این بود که تصمیم گرفتیم برویم شمال اما خیلی آهسته خیلی آرام با سرعتی قابل کنترل در پیچ و خمهای غیرقابل کنترل با آدمی غیرقابل کنترل. مسعود مطمئناً غیرقابل کنترلترین رانندهای بود که تا به حال دیده بودیم اما خب، من که گواهینامه نداشتم بابا هم که لقوه داشت و دامادمان هم که از ترس خواهرم جرأت مداخله نداشت. مادرم گفت: «مسعود جان! پسرم! لطفاً فکر زود رسیدن نباش همیشه میشود رفت آن دنیا!» برعکس پدرم که خیلی تلخ مزاج بود به خاطر لقوهاش، مادرم به رغم رماتیسمش سعی میکرد با «شوخی» از جدل پیشگیری کند. اول ِماجرا هم این بود که مسعود یک زن طلاق داده بود بیخیالِ نظر مادر که معتقد بود آن زن از سر مسعود هم زیادیست بنابراین مسعود به این نتیجه رسیده بود که میتواند پیکان خانوادگی را هم مثل زندگیاش بکوبد به کوه. البته نتیجهگیری احمقانهای بود اما کسی هم که این نتیجهگیری را کرده بود یک احمق بود! همه این صغرا کبرا چیدنها لزوماً باید منجر شود به یک مرگ خانوادگی اما نشد به خاطر یک برگ سبز. آن برگ سبز روی شیشه جلوی پیکان بود وقتی که نصف ماشین روی هوا بود و برگ هم چسبیده بود به شاخه کلفتی که جلوی ماشین را نگه داشته بود تا همه نرویم ته دره. شاخه فقط همین یک برگ را داشت. آرام از ماشین آمدیم بیرون. دامادم از ترس خواهرم، خواهرم از ترس پدرم، پدرم از ترس مادرم حرفی نزدند. من که اساساً لکنت خدادادی دارم و مسعود هم که حرفی برای گفتن نداشت اما مادرم گفت: «آقا نادر! برو پشت فرمان!» برای اولین بار بود که دامادمان را تحویل میگرفت و صدایش میکرد «آقا»؛ مسعود گفت: «مامان!» و شنید: «کوفتِ مامان!» و شنید: «پسرکم! عزیزکم! کوفت، کوفت، کوفت!»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:۳٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
نردبان
میشود یک جورهایی با قضیه کنار آمد، با از نردبان بالا رفتنش. وقتی از خودم میپرسم که مثلاً چقدر مهم است که یک نفر از نردبان بالا برود یا نرود همیشه به یک جواب میرسم: «خیلی مهم است اگر اسمش منصور باشد!»
یادم میآید که همیشه ترس داشت از جایی که نیم متر بلندتر باشد از زمین. از بچگی ترس داشت و هیچ وقت داوطلب نمیشد که برود روی تیر چراغ برق و دستش را دراز کند که توپ پلاستیکی را از روی شیروانی خانه بغلی بردارد و بندازد پائین تا دوباره فوتبال را شروع کنیم ،هیچ وقت. من حامیاش بودم که بچهها مسخرهاش نکنند. رفیقش بودم. بعد، بزرگ شدیم. آنقدر بزرگ شدیم که کتابهای قطور دانشگاه را میتوانستیم چندتا چندتا با یک دست بلند کنیم یا این که روی صندلی رئیس شرکت بنشینیم و سُر نخوریم پائین اما هنوز منصور میایستاد پائین تا یک نفر دیگر برود بالا. من رفتم بالا، او شد معاون شرکت. راضی بود. به همین راضی بود. از این که از روی صندلی معاون شرکت سُر نمیخورد راضی بود. بعد، آن قضیه پیش آمد توی بیمارستان.
زنش سر زا رفت، پسرش هم؛ یعنی همان بچهای که قرار بود اسمش بشود «فراز»؛ رساندمش خانه؛ آن موقع شب کار دیگری از دستم برنمیآمد از دست خودش هم برنمیآمد. از هفت طبقه رفتیم بالا اما کلیدش را از جیب درنیاورد باز هم رفت بالا. کلیدش را که درآورد برای باز کردن در پشتبام بود. پشتبام یک خرپشته داشت که یک نردبان را تکیه داده بودند به آن. شروع کرد به بالا رفتن و من فقط نگاه کردم. به خرپشته که رسید دستش را دراز کرد و دنبال چیزی گشت. گفت: «همیشه فکر میکردم این بالا یک توپ پلاستیکی باشد.» گفتم: «نیست؟» بالای سرمان کلی ستاره بود با کلی ابر که کاری به کار ستارهها نداشتند فقط قایمشان میکردند پشت خودشان.
گفتم: «این وقت شب، دیگر نمیشود بازی کرد.»به گمانم... همین را گفتم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
گزارش
«مادرم گفته بیام از طرفش برای آخرین بار امامو ببینم. ببخشین اما نمیتونم جلوی گریهمو بگیرم. مادرم نمیتونس بیاد رو ویلچر بود. 10 ساله رو ویلچره. موقعی که امام اومد تهرون نتونس بره بهشتزهرا، حالام که امام مسافره، نمیتونه بیاد بهشتزهرا. گفت بیام از دور بگم یا امام. گفتم همین؟ گفت همین! نمیخواد چیز دیگهای بگی. همینو بگو. میدونم دستت نمیرسه. این همه آدم ریختن اونجا. گفتم باشه. ببخشین اما نمیتونم. دس خودم نیس ببخشین...»
*
- «خب، وقتی اومد من بهشتزهرا بودم حالام بهشتزهرام. وقتی اومد انگاری دنیا یه چیز دیگه شد یه جور دیگه شد حالام که داره میره، دنیا یه جور دیگهس. میدونی؟ فقط یه کشورو زیر رو نکرد یه دنیارو زیر و رو کرد. اینش خوب بود. قبلش یکی مثه اون نداشتیم. یکی مثه اون میخواستیم اما نداشتیم. یه چیزاییو باید قبول کرد. اولین کسی بود که دیدم یه ملت براش میمیرن. تو کشورای دیگه همچین چیزی ندیدم. اینو از من قبول کنین من دیپلماتم خیلی جاها رفتم خیلیارو دیدم...»
- «...؟»
- «درسته! فارسی خوب حرف میزنم. به عنوان یه کانادایی فارسی خوب حرف میزنم. مام امریکای شمالی هستیم اما با امریکا که شما باهاشون مشکل دارین فرق داریم. من که اهل «کبک»ام. اصالتاً فرانسویم. اون تنها شرقیای بود که تونس فرانسویارو تحت تأثیر قرار بده. تو فرانسه کلی انقلاب شده. کلی انقلابی اونجا پاتوق کردن. اینکه یکی بتونه فرانسویارو تحت تأثیر قرار بده خیلی مشکله.»
*
- «من کارم آب پاشیدنه. مردم اینجا غش میکنن. هوا داغه اما مردم از داغی غش نمیکنن. بعضی وقتا اینطوریه. وقتی عزیزشون میمیره داغ میکنن ربطی به گرما و سرما نداره. حالا داغ کردن. خیلی داغ کردن. همونقدر که باباشون اگه ... بیشتر! ببین جوون! این میکروفونو بذار کنار! دلتو صاف کن. بزن زیر گریه. داغ کردی میدونم. بعضی وقتا آدم باید حسابی داغ کنه. از من بشنو؛ داغ نکنی بیس سال بعد به خودت میگی چرا؟ اون «چرا» یعنی بیس سال عمرت رفته. یعنی یه کاریو بیس سال قبل باید میکردی گذاشتی زمین بمونه. این ... یه اشتباهه.»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
پیروزی
-«خب؟»
-«سرگرد گفت باید بزنیمشون. نباید به تهرون برسن.»
-«و تو باید دستور آتیشو میدادی.»
-«من باید میدادم. اینجور کارا، اینجور کثافتکاریا مال امثال ماس شماها باید دستتون تمیز بمونه.»
- «شعار نده استوار! وضعت ناجورتر از این حرفاس. تو دستور مقابله با خرابکارارو داشتی اما جاش، افسر بالادستتو با تیر زدی. لابد به خاطر داداشت؟»
- «به خاطر داداشم میخواستم تخطی کنم از فرمون، نمیخواستم بزنم تو ملاج سرگرد.»
- «میدونی که؟ این حرفا تأثیری نداره تو آخرش. آخر قصه جوخه آتیشه. پس برو سر اصل مطلب... از کی تا حالا مؤمن شدی، افتادی دنبال عبا – عمامهایا؟ تو که نمازت خورده بود تو کمرت، دو آتیشه تو با سرگرد – پنجشنبه به پنجشنبه – نبش کوچه برلن میرفتی بالا ...»
-«دِ نمیدونی سرهنگ! میشه گناه کرد اما نمیشه با خدا جنگید.»
- «تو سربازی استوار! شاه مملکت گفت بجنگی، باید بجنگی، حالا با خدا یا هر کی...»
-«سرگرد هم همینارو گفت. گفت برادرت مؤمنه به تو چه؟ گفت مرجع تقلید تو باید شاه باشه. مرجع تقلید اون... مقابله شاهه. گفت کاسب جماعت باید فکر دخل باشه وقتی فکر سیاست بیفته براش خرج داره. گفت اگه تو نزنیش من میزنم. بالاخره یکی میزنه. همهشونو یکی میزنه. بذار اون چوبشو بخوره تو نونشو بخور. بدبخت! این نون کوفتی به همین دستورِِ آتیش بنده.»
- «و تو آتیش کردی تو ملاج سرگرد...»
- «نمیخواستم. رفیق بودیم. رفاقت کرده بودیم. تو خونه هم میرفتیم میاومدیم اما دهنش واز شد که بگه آتیش. ببین سرهنگ! من مؤمن نیستم به قول تو نبش کوچه برلن هم پاتوقم بوده اما دلم خوش بود به اینکه آخرش اونقد پامو از گلیمم درازتر نمیکنم که نتونم بگم خدایا توبه ...»
- «تو دستورِداشتی استوار! کفن پوشیده بودن اومده بودن مملکتو بهم بریزن. تو نزدی، یکی دیگه زد. 10 کیلومتر مونده به تهرون، یکی گفت آتیش. داداشت اولین کسی بود که مُرد. جلوی همه بود. تو باختی استوار! باختی! یکی اضافه کشیدی. روی بیستت اضافه کشیدی ...»
- «آتیش که کردم تو ملاج سرگرد، افتاد؛ انگاری یه برگ تو پائیز. دیدی برگا چهجوری تو پائیز میفتن؟ آدم باید وقت پائیز خودشو بدونه. سرگرد نمیدونس تو میدونی سرهنگ؟»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
سلطان دود میفروشد!
اغلب، دوران قاجار الهامبخش نویسندگان چهار دهه اخیر بوده؛ برای جلال و جبروتش؟ اصلاً! تنها چیزی که نداشت جلال و جبروت بود با این همه نوعی شکوه در این دوران است که میتوان به «شکوه سقوط» تعبیرش کرد مثل اینکه کسی از طبقه چهلودوم پرت شده باشد طرف آسفالت و دستهایش را هم باز کرده باشد یعنی دارم پرواز میکنم! مسلماً چنین صحنهای باشکوه است البته قبل از اینکه «طرف» با آسفالت یکی شود! نویسندگان چهار دهه اخیر، خیلی علاقهمند اند به ترسیم لحظاتی که شاهان قاجار دستهایشان را باز کردهاند یعنی قبل از یکی شدن با آسفالت! «گفتوگو»ها و آداب و نثر این دوران از این لحاظ باشکوه است و الهامبخش؛ شاهان این دوره هم بامزهاند یعنی اگر به عنوان تماشاگر تئاتر یا سینما روی صندلی جا خوش کرده باشید و در امنیت کامل به شکلگیری تصمیمات مملکت بر بادده شان نگا ه کنید، خنده دارند ، مثلاً این صحنه:« سلطان فرمودند: «این انگلیسیها چقدر احمقاند میخواهند بابت دود تنباکو به ما پول هم بدهند.» و جمیع ما خندیدیم. البته خندهدار هم بود. آخر کدام احمقی میآید روی دود سرمایهگذاری کند و به طلا هم بپردازد؟ خدمت سلطان عرض کردم: «آنقدر که چاکران شما روی مخ این بیخبران کار کردهاند آن یک ذره شعور هم که در بدو امر داشتند از میان رفته.» فرمودند: «روی مخ این بیخبران یا جیبشان، پدرسوخته؟ به خیالت که حالیمان نیست که پولی هم به جیب زدهاید.» سر فرود آوردم چنان که آداب صدراعظمی است؛ آنقدر گرفته بودم که اگر ایجاب میکرد پیشانیام را سه بار میزدم به مرمرهای تالار آینه، تا سلطان راضی باشند.» حالا تصور کنید ناصرالدین شاه را در حال فرود آمدن روی آسفالت در حالی که آن پائین، زندهیاد علی حاتمی به فیلمبردارش میگوید: «کات!» یعنی درست قبل از یکی شدن سلطان با آسفالت! خب، علی حاتمی به عنوان نویسنده، فیلمنامهنویس و کارگردان سینما و تئاتر به این دوران خیلی علاقهمند بوده؛ و ما هنوز میتوانیم آن «شکوه سقوط» را در صحنههای مختلف فیلمهایش ببینیم؛ شاعرانگی فیلمهایش، مربوط میشود به همان «کات!»؛ نشان دادن لحظه اصابت یک آدم با آسفالت، اصلاً قشنگ نیست!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥۸ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
هملت، نیوتن، انار
انارها چه وقت از درخت میافتند؟
این یک سؤال فلسفی است که اغلب اوقات در یک گزینه فلاحتگرانه، جا خوش میکند اما مطلقاً ربطی به این گزینه ندارد نه به این دلیل که «انار» رویکردی استعاری در شعر ماست یا با کارکردهای «زبانی» گره خورده بلکه به این دلیل واضح که ما همیشه درگیر مشکلی به نام «تنبلی پیش از موعد» هستیم. ما مینشینیم زیر درخت تا انار یا انارها تصمیم بگیرند بیفتند توی دستهای ما و ما آن یا آنها را ببوییم و از دیدار زیباییشان لذت ببریم و بعد هم شکم یا شکمشان را سفره کنیم! میدانم که این نوع حرف زدن درباره پدیده زیبایی مثل انار، خیلیها را میرنجاند حتی ممکن است «انجمن حمایت از حقوق انارها» به دلیل کاربرد خشن کلماتی خشن، از من – به عنوان نویسنده این متن – شکایت کند با این همه، این خلاصه قضایاست. به گمانم تناقضی نباشد میان نوازش کردن یک بره موقع بالا رفتن از دامنه یک کوه و لذت بردن از یک پرس کلهپاچه بره در یک رستوران سنتی ایرانی؛ آنهایی که دنبال پیدا کردن تناقضاند مطمئناً نه سهروردی خواندهاند نه عینالقضات نه خیلی چیزهای دیگر. ببینید! موضوع، خیلی ساده است یا شما انار میخواهید یا نمیخواهید؟ انار را برای چه میخواهید؟ برای اینکه سهراب سپهری شوید؟ یعنی سهراب سپهری در عمرش کلهپاچه نخورده بود؟ منظورم همان شاعری است که دنبال یک بره جذاب بود که بیاید علف تنهایی، انزوا یا خلوتش را بچرد! مسئله این است: «خوردن یا نخوردن انار!» با این دیدگاه، حتی میتوانید به بازنویسی مجدد «هملت» نائل شوید البته در مورد شکسپیر میتوانم بگویم توی عمرش هیچوقت کلهپاچه نخورده بود! شکسپیر را تصور کنید جای نیوتن که منتظر یک انار است – به جای سیب – که پائین بیفتد تا ثابت کند شهزاده دانمارکی دیوانه نیست و در همان حال به برهای نگاه میکند که آرامآرام علفهای نرم کوهپایه را میچرد و در ذهن، آن یا او را به شکل کبابی عظیم و گردان روی آتش برخاسته از چوبهای معطر، تصویر میکند. تمام زندگی ما همین یک لحظه است؛ لحظهای که باید تصمیم بگیریم از درخت بالا برویم برای چیدن انار یا زیر آن... منتظر بمانیم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥٢ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
سپیدرود
- «چرا؟ چه جوری؟»
- «میرویم پائین. آنقدر پائین که بشود یک ماهی طلایی دید.» - «اگر نشود؟»
- «آن پائینهاست. لای سنگهای کف رودخانه. حتماً میشود.»
و پریده بود وسط سپیدرود. بابا ندیده بود. چیزی نگفته بودم. قبلش گفته بود آدمفروشی موقوف! اگر گفته بودم حتماً زنده میماند. من فقط پنج سالم بود اما مادرم همهچیز را از چشم من میدید. تقصیر خودش بود. خودش قصه ماهی طلایی را برایش تعریف کرده بود از توی همان کتاب که همهچیزش طلایی بود و هیچوقت نمیگذاشت طرفش برویم. میگفت هدیه مادربزرگش است موقعی که دوم ابتدایی بوده. به فرانسه بود. پرسیده بودم: «چرا به فرانسه؟» گفته بود: «میرفتیم مدرسه فرانسویها.» حالا که سی سالم است یک کلمه هم فرانسه یاد نگرفتهام. یک بار یک فرانسوی پرسیده بود: «چرا این قدر از ما بدت میآید؟» گفته بودم: «به خاطر مایونز.» توی کار من، بد تا کردن با فرانسویها یعنی شکست؛ با این همه، من همه جا نمایشگاه گذاشتهام الا تو پاریس. یک بار توی لندن، یک خبرنگار بلژیکی پرسیده بود: «این حبابهای توی نقاشیهایتان یکجور استعاره است؟» گفته بودم: «یک جور تبلیغ است برای صابون ایرانی.» مادرم هیچوقت این جوابم را نبخشیده بود. گفته بود: «آنقدر انگلیسی بلدم که بفهمم خواستهای لجم را دربیاوری.» پدرم همیشه ساکت بود. به عنوان یک آرشیتکت خلاق، بعد از آن ماجرا، تنها کار بزرگی که کرده بود یک سکته گنده بود که مثل مجسمه شده بود روی ویلچر. مادرم گفته بود: «خانواده را پاشاندی از هم با یک ...» و زده بود زیر گریه همیشه اینجور وقتها گریه میکرد... و حالا، من برگشتهام همینجا؛ لب سپیدرود. بعد از 25 سال. بیخیال تابلوی «شنا ممنوع»، توی آبم. میشود گفت زیر آب؛ و آن ماهی طلایی، دارد به شست پای چپم نوک میزند؛ انگار میخواهد یکجوری بکشدم آن زیرها؛ اما یک پسربچه هفت ساله هم هست که دستم را گرفته و نمیگذارد. حس همخونی، حتی میان ارواح هم از بین نرفتنی است. حالا آن موقعی است که باید تصمیم بگیرم به آن خبرنگار بعدی که خواهدپرسید: «آن دست شفاف... یک استعاره است؟» چه جوابی بدهم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
قالیچهها و باد
گفتم: «شفا گرفتی؟» این را موقعی گفتم که هنوز روی ویلچر بود؛ موقعی که داشت گریه میکرد. حتماً ایرادی توی کار بود. من بیرون صحن نشسته بودم روی قالیچهای که باد داشت برش میداشت میبردش. گفتم: «بعضی وقتها آدم فکر میکند قالیچه سلیمان، این روزها هم پیدا میشود.» خب، روی دست گرفته بودمش دستش را رسانده بودم به ضریح؛ خیلی سخت بود. شب جمعه بود. جمعیت دست برنمیداشتند. هر کسی که دخیل بسته بود جدا نمیشد. گفته بودم: «نمیشود!» عقل هم میگفت: «نمیشود!» اما شد. شنیده بودم این موقعها دستی نامرئی جمعیت را کنار میزند. زده بود. آرام، اما زده بود. گفتم: «یک جای کار میلنگد، حتماً میلنگد، وگرنه چرا...» داشت گریه میکرد. گفته بودند هر کس اولین بار چیزی بخواهد از «آقا»، میدهد. اولین بار بود که آمده بود. من، دومین بارم بود. توی ورودی شرقی دیده بودمش سوار ویلچر. گفته بود: «تنها که نمیتوانم بروم آن تو.» طوری این را گفته بود انگار که من فامیلی، برادری، چیزی هستم. بین این همه آدم به من گفته بود. نپرسیده بودم: «چرا؟» حتماً قضیهای بود. این جور جاها همیشه قضیهای هست. یک چیز غیرقابل توضیح اما به هر حال منطقی. گفتم: «من یک دلیل خوب دارم برای شفا نگرفتن. تو چی؟» حتماً دلیلاش خوب بود بد بود یا هر چه، به من چه؟ مگر برادرش بودم؟ از روی قالیچه بلند شدم. گفتم: «شاید بعداً؛ اگر بعدی باشد. من که دو ماه بیشتر...» «فرصت»اش را قورت دادم مثل آدمهایی که سن و سالی دارند و جلوی بقیه، بغضشان را قورت میدهند. دستم را دراز کردم برای خداحافظی. ندید یا نخواست ببیند فرقی نمیکرد. فقط گفت: «بعضی وقتها دلیلی هست همیشه دلیلی هست.» راه افتادم سمت حوض بزرگ. چند نفری جمع شده بودند روبهروی یک تابوت چوبی؛ برای نماز میت لابد. دو ماه بعد، خودم هم توی جعبهای بودم به همین شکل و شمایل. ملحق شدم. تمام که شد نگاهی انداختم طرف قالیچهها. یک قالیچه سرجایش نبود اما ویلچر، سرجایش بود، خالی.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳۸ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
وارث
«شرایط برابر!» فراهم کردنش مشکل است اما همیشه میشود راهی پیدا کرد. به پسرها گفتم اگر میخواهید صاحب این ارثیه شوید باید از خودتان جربزه نشان بدهید. از سر راه که نیاوردهام، زحمت کشیدهام باید زحمت بکشید؛ البته میشد مابینشان قسمت کرد اما از بچگی کلام شیخ اجل توی گوشم بود که «چهل درویش بر گلیمی بگنجند و دو پادشاه در اقلیمی نه!» یا چیزی شبیه به این؛ بنابراین اعلام کردم کسی که لیاقتش بیشتر باشد میشود همه کاره این کسب و کار و کسی که کمتر باشد میشود یک آدم عادی با مواجب عادی و از گشنگی نمیمیرد اما بوقلمون هم نمیخورد. خوشبختانه قبل از این تصمیم مادرشان به رحمت خدا رفته بود، وگرنه سعی میکرد جلوی اجرا شدنش را بگیرد. خب، مادرها این طوریاند. عاطفهشان بر مصالح میچربد. پسرها اول مخالفت کردند. به هر حال نصف این پول هم برای خودش آنقدر پر و پیمان بود که تا آخر عمرشان دست به سیاه و سفید نزنند و وارد این بازی شدن یا برد بود یا باخت. گفتم هر کدامتان بتوانید شش ماهه، پنج برابر پولی را که در اختیارتان میگذارم، به شکل حلال برگردانید برندهاید؛ [میزان پول و شغل من، جزو اطلاعات محفوظی است که شما باید به عنوان خبرنگار این خبر، اشارهای به آن نکنید]. بالاخره بعد از شش ماه، یک نفرشان با پنج برابر پول و دومی با دو برابر پول برگشت. [فکر میکنید کی صاحب ثروت من شد؟] زاغ سیاهشان را چوب زده بودم. آن پسری که دو برابر برگردانده بود حاضر نشده بود پایش را کج بگذارد. خب، کی این همه پول را دست کسی که حلال و حرام سرش نمیشود میدهد؟
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
روح پلنگ
پلنگها دو نوعاند آنهایی که بیصدا شکار میکنند و آنها که «بی حضور» شکار میکنند. دوستانم معتقدند که سالها شکار، خیالاتیام کرده. میگویند: «بیحضور هم مگر میشود شکار کرد؟ ظاهراً خیلی به فیلمهای ترسناک نگاه میکنی!» معلوم است که لحنشان نیشدار است و از سرتمسخر؛ با این همه به نادانیشان میبخشم. آنها شهریاند. پایشان به کوه و جنگل رسیده اما برای اطراق دو روزه و پنج روزه؛ فکر میکنند همه چیز حالیشان شده و مکانیزم همه وقایع را با سواد بالای دکتراشان کشف کردهاند. فکر میکنند قادرند راه رفتن یک مورچه قهوهای بزرگ را روی یک برگ سبز انجیر حدس بزنند موقعی که فاصلهشان تا آن برگ، لااقل پنج متر است از پائین به بالا! میگویند: «چرا این همه وقت و پول را حرام کردی برای دانشگاه؟ میرفتی آفریقا و جادوگر میشدی!» و میخندند. دور آتش نشستهاند و میخندند. نمیدانند که روح یک پلنگ مرده همیشه دنبال شکار است. روح شکارش را به دندان میگیرد و از بلندترین درخت، میپرد روی نزدیکترین ابر و بعد ابری بالاتر، تا برسد جایی که به روح شکارش، همه چیز را نشان دهد حتی مورچهای قهوهای را که روی یک برگ انجیر راه میرود. آن وقت، آن روح شکار شده بخشی از روح پلنگ میشود، خود پلنگ میشود. میتواند به سمت ماه بغرد و بوی آب را از ده کیلومتری حس کند و آهوها از دیدنش برمند. میتواند آنقدر بی صدا به یک بلدرچین نزدیک شود که از غبار روی پرهایش به عطسه بیفتد. دوستانم این چیزها را نمیفهمند و فقط «دولول»های آلمانیشان را برای شکار فردا تمیز میکنند. میگویند: «سالها، این طرفها، کسی پلنگ ندیده.» کمکم، آتش کم رمق میشود و پلکها سنگین؛ همه میخوابند اما من احساس میکنم آهویی در دوردستها برخود میلرزد،انگار از آهی که به سمت ماه میکشم، میرمد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
آسفالت
هیچ وقت شده توی خانه خودتان، یک دفعه از ترس از خواب بپرید و آنقدر ترسیده باشید که چراغها را روشن کنید تا صبح؟ بهگمانم این تجربهای مشترک باشد میان خیلیاز آدمهایی که عادت دارند به دیدن چیزهایی عجیب در خوابهایی عجیب و به شکل عجیبی هم آن خوابها را از یاد میبرند اما وحشت آنها را، نه!
خواب، رویداد عجیبی ست عین گنجهای تاریک میماند برای یک بچه؛ پر از رمز و راز است. در تاریکی، هرچیزی نشانی از «اسرار» با خود دارد.
بیاییم بی تعارف با قضیه برخورد کنیم، «خواب» تنها گنجه تاریکی است که در این آپارتمانهای 40، 50 متری برایمان مانده؛ پس «اسرار» کجا باید قایم شوند؟ دیگر نه سردابهای قدیمی برامان مانده نه اتاقهای تو درتو که وقتی باران میگرفت، سایههای برگها روی گچبریهای دیوارهاشان، به ناشناختهها جان میدادند. اگر خواب هم نبود و این وحشت های گهگاهی که اصولاً از چیزی به نام رمز و راز شرقی فاصله گرفته بودیم در این آپارتمانهای «اسرار فراریده» غربی- اروپایی و من، دیشب یکی از این خوابها را دیدم. وقتی که در آپارتمان، تنها، از خواب پریدم چیزی یادم نمانده بود اما ترسیدم از دوباره خوابیدن؛ چراغها را روشن کردم حتی سعی کردم زنگ بزنم به «همراه» دوستی که شبها، رمان مینوشت و روزها، تاساعت 12 خواب بود اما «آنتن» نداد. یعنی چه چیزی اینطور ترسانده بودم که حتی جرأت نمیکردم چشمهایم را ببندم؟ یادم نمیآمد یادم نیامد یادم... یعنی تا همین حالا که صدای سنگین ترمز را شنیدم پشت سرم؛ حالاکه نه، دو دقیقه پیش؛ پنج دقیقه پیش؛ و همه چیز را انگار که از تلویزیون دیده باشم جلوی چشمام مجسم کردم. دوست رمان نویسم را دیدم که از دور دیده که میدوم سمت چپ خیابان و دویده پشت سرم و کامیونی که منحرف شده، رفته روی سینهاش. برگشتم. فقط به عینک نگاه کردم که تنها یک شیشهاش سرجایش بود . الاکلنگ شده بود وداشت روی ناهمواری آسفالت لق میخورد. گفتم: «یکی...لطفا" یکی چراغها را روشن کند.» گفتم: «یکی بگویدچرا آفتاب، کلید ندارد؟»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٢ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
آینهها
تا به حال دیدهاید که سایهای از آدمش فرار کند؟ اصلاً قصدم تعریف کردن یک لطیفه یا طرح معمایی فلسفی نیست. واقعاً دیدهاید؟ این اتفاق برای من نیفتاده یعنی سایه ای از من فرار نکرده اما دیدهام که سایه یک فیلسوف چطور فرار میکرد و فیلسوف حتی نگاهی هم به سایه نینداخت انگار که هیچ وقت وجود نداشته. داشت به توارد معناها در ذهن آدمهای این سوی آینه وآن سویآینه فکر میکرد. موضوعی کاملاً انتزاعی که قابل بسط در کلاس درس یا محفلی دانشگاهی نیست. کاملاً شخصی است و فیلسوف برای رسیدن به نتیجه، سایهاش را در فاصله ای از خودش قرار داد که نتواند توی کارش کنجکاوی کند. تقریباً به اندازه دو متر؛ من به عنوان ناظر بیطرف، گوشهای ایستاده بودم و به صحنهای غریب نگاه میکردم که فیلسوف در کشاکش با سایهاش، حتی از نثار دشنام هم اجتناب نمی کرد و بالاخره سایهاش فاصله گرفت. اول، دو متر، بعد سه متر، بعد کنار من ایستاد به موازات ناودانی که اگر میتوانستم خودم را قانع کنم گوش بخوابانم به آن، صدای گریه سایه را مثل بارانی پائیزی از آن میشنیدم. سایه گفت: «سایه نمیخواهید؟» یکی داشتم. هیچ وقت هم به دومی اش احتیاج پیدا نکرده بودم. گفتم: «صبر داشته باش. وقتی به معنای آینه دست پیدا کرد دوباره میآید سراغت.» جوابی غیرجذاب برای سایهای رنجیده از آدمش؛ و سایه رفت. سریع و فرّار و لغزان. فیلسوف هنوز داشت به توارد معناها فکر میکرد؛ روبهروی شیشه تمامقد مغازهای وسط ظهر. گفتم: «نتیجهای ندارد.» گفتم: «اگر بخواهی نوشتههای روی شیشه را بخوانی برعکس است.» گفتم: «فیلسوف! توی این طرف آینهای و چیزی را باختهای که به گمانم اسمش زندگی است.» و فیلسوف دستش را روی شیشه گذاشته بود آن طرف، توی انعکاس تصویرم، در سرزمین آینهها؛ و جیغ میکشید بیصدا.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠۱ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
فلسفه در پارک
کاش میشد فکری به حال کلاغها کرد. همیشه از اینکه توی برف راه میروند و دنبال چیزی برای خوردناند دچار ناراحتی وجدان میشوم مخصوصاً موقعی که مجبورم از همان مسیری که آنها کجکی توش راه میروند رد بشوم و آنها با نگاهی از سر بیخیالی، پرواز میکنند و میروند روی شاخههای بیبرگ مینشینند. شاید هم واقعاً این مشکل امثال من است که فکر میکنیم آنها دچار مشکلاند چون اگر مشکلی داشتند حتماً فکری میکردند برای این روزهاشان مثل مورچهها لااقل مثل مورچهها. با این همه، کلاغها قشنگیشان به همین است به همین کجکی راه رفتن، کجکی نگاه کردن، کجکی بیخیال شدن. قشنگیشان به همین توی برف راه رفتن است. یک بار، این همه حقایق مسلم را، یکی وسط بارش شدید برف برایم گفت. فیلسوف عجیبی بود تا حدی شبیه کلاغها راه میرفت و داشتن چتر هم یک دلیل خوب بود که «طرف» کلاغ نیست. شنیدن این حقایق در واقع مالیات استفاده از چترش بود در واقع استفاده از نیمی از چترش چون بعد از رسیدن به ایستگاه سرپوشیده اتوبوس، دقت کردم و دیدم نصف بدنم تبدیل به آدم برفی شده. آن فیلسوف برفی چتر به دست چیزهای دیگری هم درباره «برف»، «چتر»، «ایستگاههای اتوبوس» و «کلاغهایی که روی الاکلنگ مینشینند و درباره پست و بلند زندگی بحث میکنند» گفت. فیلسوف جالبی بود که دیگر ندیدمش یا فکر میکنم دیگر ندیدمش. هیچوقت هیچ کداممان نمیتوانیم مطمئن باشیم که یک نفر را برای بار دوم ندیدهایم مخصوصاً کسی را که در یک روز برفی، وسط یک پارک خلوت و از بین درختان ظاهر میشود و برای اینکه ثابت کند یک کلاغ نیست نیازمند یک چتر است؛ بیچاره کلاغها همیشه محتاج اثبات چیزی هستند حتی کلاغ نبودنشان!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
راست یا دروغ؟
- «ترجیح میدم حرفی نزنم. حرف زدن گاهی وقتا به ضرر آدم تموم میشه. خدابیامرز عمو حبیب میگفت همیشه به ضرر آدم تموم میشه! چون لکنت داشت و چند باریم که سعی کرده بود توضیح بده ضررشو ده برابر داده بود. من لکنت ندارم. مثلاً میتونم بگم: «وبستر» یا «شالکه04» یا «توشیماتا ایکی کاشی ایمادا»؛ میتونم بگم: «از صراحت شما مسرور شدم سر این قضیه سیامک» مشکلی روی «سین»ها ندارم روی «شین»ها ندارم اما با نگاها مشکل دارم، آن هم موقعی که درست توی چشام باشن زل بزنن توی مخم و بخوان بفهمن توی ذهنم داره کدوم چرخ دنده با کدوم پیچ، ور میره هرز میشه. این جور موقعها سعی میکنم حرف نزنم؛ مثل نیم ساعت قبل که پلیس راهنمایی و رانندگی، درست وسط چهارراه سعدی جلومو گرفت و پرسید: «موتور مال خودته؟» کلاً از درجه پلیسا سردرنمیارم اما گفتم: «جناب سروان! هوا سرده، نه؟» خب، این «گاف» بود. «گاف»، «گاف» میاره. خودم فهمیدم. گفت: «مدارک...» نباید ادامه میدادم. اشتباه بود اما ادامه دادم. تن عمو حبیبو تو قبر لرزوندم. گفتم: «باشه، باشه، چیزی ندارم؛ هیچی. موتورم مال من نیس. دیدم توی یه کوچه ول شده بیصاحب، صاحبش شدم. نه اینکه بدزدمش گفتم یه دوری بزنم به قول سعدی: ...» نمیدونم چرا وقتی صحبت فصاحت و بلاغت پیش میاد این پلیسا زود دستبند درمیارن! و حالا هم که خدمت شمام جناب بازپرس! به جرم سرقت.»
-«به جرم قتل! صاحب طلافروشیو کشتی و اومدی دو تا کوچه اینورتر سوار یه موتور بیصاحب شدی و بعدم که گیر افتادی اعتراف به سرقتی بودن موتور کردی که مظنون به قتل نشی اما یه جارو اشتباه رفتی...»
- «کجارو؟»
- «موتوری که دو تا کوچه اینورتر برداشتی درست روبهروی خونه طلافروشه بود که تو نمیدونستی؛ موتور خود طلافروشه بود که تو نمیدونستی. حالا طلاهارو چی کارشون کردی؟»
- «گفتم که... ترجیح میدم حرفی نزنم. حرف زدن گاهی به ضرر آدم تموم میشه!»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٠ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
گردوی ششم
دوست دارم در هوای بارانی بنشینم و به ریزش باران نگاه کنم مخصوصاً در دشت. در دشت، باران، شبیه خودش نیست شبیه موجودی خیالی است که خیال حرف زدن دارد با آدم؛ اغلب شبیه یکی از نزدیکان، درگذشتگان، ظاهر میشود. از روزهایی که نبوده، زنده نبوده میپرسد و برابر جوابهای تلخ، فقط میخندد. خندهای که مثل رعد است. خود رعد است؛ و چشمانش مثل «برق» میدرخشند. خود «برق»اند که آسمان را، روشن میکند.
دوست دارم در هوای بارانی بنشینم و به ریزش باران نگاه کنم حتی توی شهر؛ حتی پشت پنجرهای در آپارتمان طبقه پنجم. باران، اینجا شبیه بادبادک است؛ بادبادکی که نخاش دست بچهای باشد. گاهی کج میشود کج میبارد گاهی مستقیم میآید پائین؛ و همیشه، سعی دارد نخاش را از دست آن بچه فرضی، بکشد بیرون. دوست دارم پنجره را باز کنم، کاملاً .بادبادک بخورد توی صورتم. بیاید توی اتاق؛ و دوباره، آن شمایل انسانیاش را کشف کند. شبیه شود به یکی از همان درگذشتگان؛ مثلاً پدربزرگم. بپرسد: «هنوز هم همان گردوها را داری؟» و بگویم: «بله. شش تا بود. یادت که هست. خودت از درخت چیدی. پوست سبزشان را گرفتی. گفتی سنگینترینشان را به جای «تیله» انتخاب کنم. گفتی سنگینترینشان، همه ی گردوهای دیگر را میزند کنار؛ و من پنج تا گردوی دیگر را، ردیف هم چیدم چهار متر فاصله گرفتم و ششمی را انداختم طرفشان؛ و نخورد.» بعد، باران قطع میشود. نه بادبادک نه پدربزرگ نه آن بچه فرضی، هیچ کدامشان نمیمانند. میروند در خاطرات پنهان میشوند اما یک گردوی درشت میخورد به پایم، انگار کسی آن را انداخته باشد طرف یک ردیف پنج تایی؛ گردو را برمیدارم با همان دستی که آن وقتها گردو را برمیداشت. توی دستم میچرخانمش. کنار گوشم میگیرم، و صدای باران را از لای درزهایش میشنوم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
چطور یک قصه را بنویسیم؟ (٢۵)
قصه پلیسی [بخش چهارم ]
جزئیات، جزئیات، جزئیات! هر قدر هم به آنها توجه کنید باز هم کم است چون حیاتبخش قصهاند در همه اشکالشان و بدون آنها، قصه، بیروح است بیانگیزه است بیعظمت است بیجذابیت است و یک دوجین «بی» دیگر! در قصه پلیسی، این جزئیات نمود بیشتری دارند یعنی نه این که در باقی ژانرها نمود نداشته باشند در آنها به خورد متن میروند بیشتر؛ جذب متن میشوند بیشتر؛ یک جور نامریی میشوند در سطوح بالای قصهنویسی؛ طوری که نویسندگان جوان که اغلب دچار «پیرچشمی»اند قادر به رصد آنها نیستند برای همین است که توصیه اغلب نویسندگان بزرگ این است که قصه پلیسی را دنبال کنید و تمرین؛ حتی نویسندگان غولی مثل بورخس هم، هم از شکل روایی این قبیل قصهها در قصههاشان استفاده بردهاند و هم خودشان مدتی قصه پلیسی نوشتهاند. بورخس البته با نام مستعار و به شکل مشترک با نویسندهای دیگر این کار را کرده [که در مصاحبههایش هم گفته] اما از همه اینها که بگذریم باید به سراغ اصل اثر برویم و کارکرد «جزئیات» در قصه پلیسی که مطمئناً یکی از استادان کاربرد آنها در این نوع قصه، ریموند چندلر است. آثار او سرمشقی است برای نویسندگان بعد از او؛ او چنان ظرافت را با خشونت، و شعر را با آواز گلوله میآمیزد انگار که از ازل، همزاد بودهاند. او تواناست به امری نادر که پیش از او غیرممکن مینمود: «ورود رمز و رازی شاعرانه به حیطه ژانری بالقوه خشن.» قهرمان او «فیلیپ مارلو» کارآگاهی خصوصی است با ظاهری کاملاً خشن، روشی کاملاً خشن، گفتاری کاملاً خشن اما ذهنیتی شاعرانه، حساس و عمیقاً متأثر و حتی گریان از رویکردهای غیرانسانی. چندلر البته آنقدر هوشمند هست که به ورطه شعرنویسی و قطعه ادبی نگاری و شعر منثورسازی در نغلتد. او روح شاعرانگی را با دقت وسواسگونهای در جزئیات، در توصیف جزئیات میدمد و حضور این «روح» را به وجه تمایز آثار خود با دیگر آثار پلیسی بدل کند. چندلر در میان همتایان نامدار پلیسینویس خویش، شاید کمتر از همه دلمشغول «گرههای هیجانانگیز» یا «معماهای اعجاببرانگیز» است. معماهای آثار او آنقدر سادهاند که حتی میتوان آنها را غیر از وجوه مرتبط با جنایت شان، بخشی از فرآیند قصهنویسی غیرپلیسی انگاشت. با نگاه امروزی، شاید اصلاً نتوان بخش قابل توجهی از آثار چندلر را پلیسی خواند اما به هر حال این آثار از وجوه ظاهری این ژانر بهره بردهاند: کارآگاه خصوصی، قتل، اخاذی، پلیس هوشمند و سالم، پلیس فاسد، سرمایهداران گنگستر، گنگسترهای دونپایه، گنگسترهای نابغه یا دارای بهره هوشی بالا، مردان به آخر خط رسیده، زنان دسیسهگر و بسیار هوشمندتر از مردان اطرافشان، زنان نیازمند کمک قهرمان افسانهای یا به هر حال در جستوجوی چنین قهرمانی و ...
چندلر، اغلب افت فشار خون گرههای رواییاش را با انتخاب جایگاه روایی ویژهای جبران میکند که از آن جایگاه میتواند بیآنکه مخاطب را دچار بیاعتمادی نسبت به میزان دانستههای راوی یا نویسنده کند، در بیاطلاعی راوی شریک سازد. همیشه وقتی رمانی از چندلر به پایان می رسد مخاطب از عادی بودن حوادث دچار شگفتی میشود گرچه هیچ وقت پشیمان نیست که چنین تجربهای را [تجربه خوانش چنین رمانی را] از سر گذرانده؛ درواقع در رمانهای چندلر، معماها و گرههای کوچک، نقش حبه قندهای کوچکی را بازی میکنند که به کودکان بیمار نشان میدهند تا شربتی تلخ را بنوشند. مسلماً شیرینی آن حبههای کوچک برابر تلخی دارو، ناچیز است اما در پایان این روند، سلامتی و سرزندگی در انتظار کودک است. شاید چندان خوشایند نباشد اما چندلر، مخاطب را کودک فرض میکند!
*
در «حقالسکوت» ریموند چندلر، جزئیات اهمیتی حیاتی دارند و بدون آنها، ماحتی قادر به دیدن صحنه نیستیم چه رسد به مشارکت در حال و هوای قصه: «از جلوی یک مرکز خرید کوچک گذشتیم، بعد راه عریضتر شد و خانههای یک طرف که نو هم نبودند گران به نظر میآمدند و خانههای طرف دیگر خیلی جدید اما نهچندان گران بودند. مسیر دوباره باریک شد و افتادیم در جادهای که سقف سرعتش 25 مایل بود. راننده یکباره پیچید سمت راست، از چند خیابان باریک گاز داد، تابلوی ایست را رد کرد و پیش از این که سبک سنگین کنم که داریم کجا میرویم، سرازیر شدیم طرف درهای که سمت چپش، پشت ساحل عریض و کم عمق، اقیانوس آرام چشمک میزد و در ساحل، دو ایستگاه نجات غریق بود با برجهای فلزی روباز. پائین دره راننده داشت وارد دروازه ورودی میشد که جلویش را گرفتم. روی تابلویی بزرگ، با رنگ طلایی روی پسزمینه سبز، نوشته شده بود: الرانچو دسکانسادو. گفتم: «توی چشم نرو. اول میخوام مطمئن بشم.» دور زد طرف بزرگراه، از پشت یک دیوار ساروجی به سرعت راند، بعد پیچید داخل یک جاده پرپیچ و خم و ترمز کرد. بالاسرمان درخت اوکالیپتوسی بودکه تنهاش دو شقه شده و به هم گره خورده بود. از تاکسی پیاده شدم، عینک تیره زدم، سلانه سلانه رفتم پائین تا کنار بزرگراه و تکیه دادم به یک جیپ قرمز روشن که رویش اسم یک بنگاه خدماتی نوشته شده بود. تاکسی تا پائین دره آمد و پیچید داخل رانچو دسکانسادو. سه دقیقه گذشت. تاکسی خالی بیرون آمد و دوباره رفت طرف بالای دره.» احتمالاً حالا شما دستهایتان را به هم میزنید و کمی هم میخندید و با صدای بلند اعلام میکنید: «این که کاری نداره! مثه آب خوردنه!» جداً؟! بگذارید از همان اول شروع کنیم. «مارلو»، قهرمان چندلر، که راوی قصه است به ما میگوید که از جلوی یک مرکز خرید کوچک [سوار تاکسی] گذشته است بعد از این «توصیف» ، اگرنه انتخابهای بیشمار که انتخابهایی پرشمار دارد که هم میتوانند «تمرکز توصیفی» قصه را به هم بزنند هم ایجاز را نابودکنند. او به سراغ سادهترین انتخاب میرود یعنی دیدن و اظهار نظر کردن صرفاً از منظر خودش، نه فرضاً با توجه به اطلاعات عمومی راوی یا نویسنده. دیدههای مارلو هم بسیار سادهاند: «بعد راه عریضتر شد.» و اظهارنظرهایش، تقریبی و «شاید»ی است نه متکی به اطلاعات دقیق و نه از سر سهلانگاری: «و خانههای یک طرف که نو هم نبودند گران به نظر میآمدند و خانههای طرف دیگر خیلی جدید اما نه چندان گران بودند.» همین اظهارنظر، چند چیز را به مخاطب یادآور میشود که البته در ادامه رمان هم، نویسنده به سراغشان میرود و از آنها برای بسط فضا و انگیزههای روایی استفاده میکند: 1- خانههای گران متعلق به آدمهای قدیمی این شهرند که از لحاظ طبقاتی چندان با آدمهای تازه که پولشان هم در مقایسه با آنها قابل ملاحظه نیست، سنخیتی ندارند 2- آدمهای قدیمی شهر در حال محو شدناند هم خودشان هم فرهنگشان هم سنتهایشان چرا که عدهای که فاقد این ویژگیها هستند و خانههاشان «خیلی جدید» است جلوی خانههای آنها در واقع صفآرایی کردهاند 3- دعوای این دو دسته از آدمها ربطی به «مارلو» ندارد. او فقط از وسط صفآرایی آنها میگذرد و میرود سراغ زندگی خودش: «مسیر دوباره باریک شد» هم مسیر باریک میشود هم مخاطب تلویحاً دستگیرش میشود که «مارلو» آخرش باید سراغ آب باریکه خودش برود و نه پولدارهای قدیمی و نه نوکیسههای جدیدی که تعلق خاطری به دنیای او ندارند. در این مسیر، او «تابلوی ایست» را رد میکند و قبل از اینکه «سبک سنگین کند» سرازیر میشود طرف دره، در واقع چندلر با هر توصیف، نشانهای میدهد از آنچه در انتظار مارلوست و بعدها، در اواسط رمان، با بسط همین نشانهها، به شبکهای از کنشها و واکنشها میرسد. چندلر از «جزئیات» به جای مهرهها و از قصه پلیسی، به عنوان صفحه شطرنج استفاده میکند.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
انگیزههای مشروطهخواهی شاه قاجار
میگویند وقتی مظفرالدینشاه قاجار به یکی از نوکران دربار – اعم از صدراعظم یا دربان یا مسئول خزانه – می گفت: «پدرسوخته!» آنها گردنشان را کج می کردند ومیگفتند: «قبله عالم به سلامت، بازم بگین! چقدر لطف دارین!» خب، هر درباری ویژگیهای زبانی خودش را دارد و شاهان هم با همان ویژگیها خودشان را وفق میدهند. «کیگارد» معتقد است که این عادتها در واقع «بدعادتی»است؛ این «بدعادتی» بالاخره در سفر فرنگ مظفرالدینشاه یقهاش را گرفت؛ موقعی که به رئیس موزه لوور گفت: «پدرسوخته! این مزخرفات چیه که به در و دیوار این خانه اعیانی زدی. اگه دست من بود همین جا پوستتو میکندم و پر کاه میکردم.» شاه قاجار در واقع فکر میکرد با ادای این جملهها دارد نسبت به رئیس موزه لطف می کند اما وقتی مترجم جملههای شاه را به فرانسه ترجمه کرد، اگر همراهان شاه ایران جلوی رئیس لوور را نگرفته بودند، همانجا شاه بدعادت را تکهتکه میکرد! بعدها مدیر سرویسهای اطلاعاتی فرانسه در نامهای محرمانه به نخستوزیر آن کشور خبر داد که اساساً جریان ترور شاه ایران قبل از ورود به موزه لوور، نقشه وزیر امور خارجه فرانسه بوده که شب قبلش، هنگام مراسم رسمی شام، مظفرالدینشاه برای تشکر، محکم خوابانده پس گردنش و گفته: «پدرسوخته! اگه وزیر امور خارجه نبودی، جان میدادی برای مطبخباشی شدن توی دربار ما!» به هر حال با بازگشت شاه قاجار به ایران، ملت هم تصمیم گرفت دست به «مشروطهخواهی» بزند. شاه که یک بار مزه «تفاوت فرهنگی» میان کشورها را چشیده بود، از پیشنهاد صدراعظم برای رفتن به فرنگ – تا آرام شدن وضع کشور – استقبال نکرد. میگویند – راست یا دروغش به گردن راوی – گفت: «بالاخره توی حکومت مشروطه هم میشود به صدراعظم گفت پدرسوخته! توی فرنگ، به این اجنبیها که نمیشود گفت!» و آخرش هم، فرمان مشروطه را امضا کرد!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳۱ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
میگوید: «پسرم»
- «کمی سیب هم خوب است!»
- « و دیگر؟»
- «کمی پرتقال، کمی کیوی، کمی موز»
- «و دیگر؟»
- «مهمانی باید سنگ تمام باشد. سنگ تمام بگذاریم.»
- «و دیگر؟»
- «همینها. ترجیح میدهیم که بار عام باشد رعیت هم بیاید در این نوروز خجسته!»
- «اما به فدای قدومتان، آخر موز و کیوی جزو میوههای دوران ناصری نیست!»
- «خب نباشد! به فدای دو عرعر ملیجک! ما خواستیم، پس می شود!»
- «بدتان نیاید اعلیحضرت، اما شما حسابی قاطی کردهاید. شما را چه به این قاطیکردنها؟!»
- «اشتباه گفتی مردک سیاهبرزنگی؛ باید بگویی دون شأن شماست که قاطی بفرمایید...»
- «چی رو؟ ماست را با پلو؟»
- «خورشت را با چلو! مردک، مسخره میکنی؟»
- «من کی باشم! اعلیحضرتا، بلندقدرتا، قویشوکتا، بادِ بادکنک در رفت!»
- «جلاد! بیا این مردک را بیسر کن! »
- «سر که نه در راه عزیزان بُوَد... »
- «آفرین! »
- «بارِ گرانیست کشیدن... »
- «آفرین! »
- «تملق منی چند؟ »
-«جلاد! »
پرده پائین میآید. مردی که نقش سلطان صاحبقران را دارد به مردی که صورتش را سیاه کرده، میگوید: «یه پنجاه تومن داری قرض بدی؟» و میشنود: «هزار؟ نه جون تو! مثلاً تو شاهی من سیاهِ نمایش. اونوقت قرض میخوای؟!» سلطان میگوید: «بیخیال!» میگوید: «نوبت شیمی درمونیشه» میگوید: «پسرم» سیاه دستی به موهایش میکشد. میگوید: «بعد از نمایش یه کاریش میکنیم. فعلاً بخند الان پرده بالا میره مردم از سلطان گریون خوششون نمیاد!» میگوید: «یه کاریش میکنیم.»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
اتفاق
چه فایدهای داشت غصه خوردن مادربزرگ.
چه فایدهای داشت شکستن کمر عمو.
چه فایدهای داشت سفید شدن یک شبه موهای بابا.
دیروز رفتیم بهشت زهرا. همه چیز آبرومندانه برگزار شد. به بابا گفتم: «دلش همینو میخواست. یه باغ بزرگو که بتونه توش گشت بزنه.» بابا گریه میکرد اما عمو روی ویلچر از حال رفته بود. یادم هست موقعی که کمرش دو تا شد انگار با میله آهنی زده باشند روش. دیگر نمیتوانست راه برود. دکترها گفته بودند یک چیزی میان سکته و قطع عصب است. گفته بودند پیش میآید ممکن است موقتی باشد باید فکر و خیال نکند اما مگر میشد؟ امروز صبح خواستم توپش را ببرم خانه عمو، مادرم گفت: «اینقد احمق نبودی! میخوای داغشونو تازه کنی.» و توپ را گرفت و توی صندوق آهنیاش که از مادربزرگش به ارث برده بود قایم کرد. دو سال بیشتر نداشت. بور بود. عمو میگفت به پدرش یعنی پدربزرگ من رفته اما زنش میگفت شبیه داداش بزرگش هست. خودش فقط نگاه میکرد و میخندید. 12 تا دندان داشت [خودم شمرده بودم] موقع راه رفتن کمی تعادل نداشت اما تازگیها دقت میکرد که زیر پایش چیزی نباشد. آن روز که از حیاط خانه دویده بود توی کوچه، هیچ کس فکر نمیکرد که ... «طرف» گفته بود: «مگه چی شده؟ مگه چی شده؟ اینجا کوچه ما هم هست.» و تازه بچه را دیده بود زیر چرخ جلوی سمت راست کامیون؛ و زده بود توی سرش. من نزدیکش بودم. شنیده بودم که گفته بود: «یا خدا!» زنش برای مراسم تدفین آمده بود بهشت زهرا. مادرم گفته بود دنبال رضایت است. پدرم گفته بود: «رضایت چی؟ بچه که زنده نمیشه!» من با سنگ زده بودم توی شیشه جلوی کامیون؛ جلوی چشم «طرف» زده بودم وقتی که گفته بود: «یا خدا!» فقط نگاهم کرده بود. گفته بود: «تو هم بزن حالا که زمین و زمون داره میزنه.» دلم سوخته بود. به بابا گفته بودم: «اگه آدم دلش برای یه قاتل بسوزه، گناهه!» بابا گفته بود: «اگه آدم دلش برای یه بدبخت نسوزه، پس برای کی بسوزه.»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
و باز جارو میکشید
-«خدای من! آن وقت با «یویو»ام چه کار کنم؟»
-«یویو» به چه درد میخورد اگر درک درستی از اندیشههای یونگ نداشته باشی؟»
-«تو کتابهای تامس هریس را نخواندهای؟»
-«فقط «سکوت برهها» را! کتابهای استادش اریک برن را نخواندهای؟»
-«مگر رماننویسها هم استاد دارند؟»
-«هریس یک روانکاو رمانرنویس است. تازه تصور کن یک رماننویس ! مگر استاد همینگوی، گرترود استاین نبود؟»
-«اسم خودم هم یادم رفته. راستی، اسمام چی بود؟»
-«از دکتر بپرس. دارد میآید این طرف. دکتر اسم این چی بود؟»
دکتر به پرستاری که کنارش چهارچرخه داروها را پیش میآورد، اشاره کرد عقب بایستد. بعد به دو مرد نزدیک شد. گفت: «اسمش فوکویاماست. خودش اینطور گفته.» گفت: «اسم خودت یادت هست؟» مرد با انگشت اشاره دست راستش نقطهای نامشخص میان موهای خاکستریاش را خاراند.گفت: «به گمانم یا فوکو یا سارتر یا شوپنهاور. راستی کدامشان؟» دکتر اشاره کرد به پرستار که چرخ را جلو بیاورد. گفت: «اول، داروی روزانه!»
آنجا تیمارستان بزرگی بود برای مردانی که دنیا را تغییر داده بودند و همهشان یادشان رفته بود که اسمشان چیست. فقط یک نفر در این بین حق داشت داروهایش را نخورد، پیرمردی با ریشهای انبوه خاکستری که راهروها را جارو میزد و دائم با خودش تکرار میکرد: «کدامشان هستم؟ کارل مارکس یا صدام حسین ِبعد از دستگیری توسط امریکاییها؟» بعد مکثی میکردو به برگهایی که از درختهای حیاط بر زمین میریختند نگاهی میانداخت. سری تکان میداد: «آخرش نفهمیدم «کاپیتال»، کلمهای آلمانی است یا انگلیسی؟» و باز جارو میکشید؛ جارو میکشید.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
دستبند نقرهای
اغلب اوقات ثابت کردن این که شما قاتل نیستید بسیار سخت است. مخصوصاً اگر مقتول، خودتان باشید! میدانم طرح این موضوع کمی عجیب است و غیرعادی؛ با این همه به دلیل حضور مستدام، طی سالیان سال در دایره قتل، به این نتیجه رسیدهام که هیچ قتلی بیانگیزه نیست و تا زمانی که شما یک جسد دارید حتماً قاتلی همین دوروبرها آماده بازگشت به صحنه جنایت است. دیروز صبح که از خواب بیدار شدم و فهمیدم که از آن «میرزا حبیب خان مفتش» قبراق غیر از دستهایی لاغر و استخوانی، موهایی جوگندمی و «دندانهایی عاریه» چیزی به جا نمانده، مصمم شدم که ثابت کنم قاتل او، خودم نیستم بلکه «دست زمانه» است و گردش «چرخ» اما متأسفانه در علوم جنایی، مفاهیم «شبهه فلسفی» جایی ندارند بنابراین نمیتوان به «دست زمانه» دستبند زد یا «چرخ غدار» را به زندان انداخت ولی همیشه امکان بازداشت خود «میرزاحبیبخان مفتش» هست که با اولویت گذاشتن برای کارش از ازدواج غافل شد و حالا نه خانوادهای دارد برای عزاداری، نه بازماندهای برای ارث، نه فاتحه گویی سر قبر... به دست خودم دستبند زدم یعنی همان دستبندی را که به عنوان عمری خدمت صادقانه، به سفارش شهربانی، از نقره ساخته بودند و در آغاز روزگار تقاعد، در یک جعبه خاتمکاری شده، تقدیم کرده بودند به دستم زدم؛ بعد گوشی را برداشتم و به تلفنچی سپردم که اداره آگاهی را بگیرد؛ و منتظر ماندم تا جوانکی که تربیت شده خودم بود گوشی را بردارد تا گزارش قتل و دستگیری قاتل را بدهم؛ خب، پایان خوبی نبود اما از «هیچ» که بهتر بود؛ به گمانم به بیعیب و نقصترین پرونده دوران خدمتم بدل میشد فقط امید داشتم تحت عنوان ابتلا به جنون از مجازات معاف نشوم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
خداوند رحمتات کند
آدمها دو دستهاند یا خوبند یا بد. قصهها دو دستهاند یا خوبند یا...
قصهها هم مثل آدمهایند؛ بسته به عملکردشان، یا خیلی خوب اند یا خیلی بد.یک قصه خوب، همه چیزش حسابشده است. حقالناس توی جیبش نیست و بنابراین وقتی میخواهد سرش را بگذارد زمین و تمام شود، همیشه خدابیامرزی خوانندهها پشت سرش هست. قصه بد، دائم متصل است به این و آن؛ حق اینیکی آنیکی توی جیبهایش، عوض قلبش، تالاپ تالاپ میکند و وقتی تمام میکند جایش در اعماق جهنمی است که هر خوانندهای با هیزم اندوه و حسرت و خشم، در ذهناش فروزان کرده. سوختن! بله، سرانجام قصههای بد اینجوری است. اغلب نویسندهها فکر میکنند با تغییر این سطر یا آن سطر یا عوض کردن یک پاراگراف میتوانند سرنوشت این قصهها را عوض کنند. کار اینجور نویسندهها شبیه کار رباخواری است که برای خلاصی از جهنم در مراسم خیریه هم شرکت می کند و گاهی وقتها یک مقرری ناچیز به یک یتیمخانه می پردازد در حالی که کل ثروتش محتاج «پاک شدن» است. یک قصه خوب مثل یک آدم خوب، «نجاتدهنده» است. میتواند روح آدمها را نجات دهد گاهی با یک جمله و گاهی هم با همه جملههایش؛ این دیگر بستگی دارد به این که چقدر خوب باشد. من امروز با یک قصه خوب برخورد کردم که تصمیم داشت خیلی زود تمام شود. وصیتنامهاش را هم نوشته بود. سرش را زمین گذاشت و به آسمان نگاهی کرد و بعد چشمهایش را بست. راستی، یادم رفت قصهها هم مثل آدمها، هم روح دارند هم جسم؛ وقتی جسمشان میمیرد باید دفن شود. قصهای که حرفش را زدم، یک قبر برای خودش خریده بود در کتابخانهای بزرگ که سال به سال هم کسی آرامشاش را به هم نمیزد اما روحش هنوز در ذهنم حضور دارد، گاهی خاطرهای را جابهجا میکند؛ جایی میگذاردش که جلوی چشم باشد؛ امروز یاد گرفتم که این «دم» شبیه «دم» قبلی نیست و برای گریه کردن، دستمالم را از جیبم درآوردم؛ یادم افتاد درست یک «دم» قبل، کودک بودم اما حالا چهل و یکسالهام.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
تاریکی و آینه
آقای شاعر را همه میشناختیم. درجوانی فوقالعاده بااستعداد بود بنابراین به این نتیجه رسید که «یاد گرفتن» مال بیاستعدادهاست؛ چون میخواست خیلی مدرن باشد بیخیال خواندن آثار هزار ساله ادبی کشورش شد. اگر حوالی ١٣۴٣ از او میپرسیدی که نظرت درباره «سعدی» چیست؟ فوراً جواب میداد: «لالهزار را ترجیح میدهم!» و اگر «مخاطبی بیرون باغ» بودی و خیال میکردی که آقای شاعر نکتهپردازی کرده و میگفتی: «احسنت! مراعات نظیر خوبی بود!» میگفت: «من مراعات خودم را هم نمیکنم چه برسد به مراعات نظیر!» سالها بعد، آقای شاعر آنقدر بلندآوازه شد در مدرن گویی و رادیکالگرایی که توانست به اینکه وزن عروضی را نمیداند و نمیتواند یک غزل ساده از حافظ را مطابق وزنش بخواند، افتخار کند. بعدها حتی به کتاب نخواندن هم افتخار کرد. گفت رمان نمیخواند چون یک کلمهاش هم راست نیست. وزن یاد نمیگیرد چون وزنش زیاد میشود. گفت که تیراژ کتابهایش از تیراژ هر شاعر معاصر دیگری بیشتر است و این، به دلیل آن است که بقیه شاعرها را مردم گذاشتهاند سر کوچه اما او را گذاشتهاند روی تخمچشمشان. تعداد کتابهای آقای شاعر خیلی زیاد است. آنقدر زیاد که طرفداران پرشمارش معمولاً سعی میکنند با ورق زدن آنها در کتابخانهها، به انگشتهاشان نرمش و با بستن چشمها، به مغزشان استراحت بدهند. او حدود چهل سالیاست که دست به ترکیب شعرش نزده نه تغییر نه نوآوری، هیچ! اما معتقد است هنوز شاعری پیشرو است و معتقد است که همه تحولات شعری این سالها متأثر از خواندن شعرهای او توسط شاعران جوان است گرچه میگوید به شعر جوان ما هیچ امیدی نیست. او معتقد است شاعران ذاتاً دروغگویند با این همه در عمرش یکبار جملهای را بر زبان آورده که هم خودش، هم دیگران به راست بودن آن ایمان دارند. گفته: «دیگر دوران شاعران بی سواد به سرآمده!» او به زیبایی روح بشر اعتقاد دارد برای همین هم، همیشه توی آینه به خودش نگاه میکند تا این زیبایی را ببیند؛و البته ،اغلب اوقات در تاریکی این کار را میکند.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
قصه خروس
خروسهایی که بیموقع میخوانند هم باعث عذاب مردم هم سر رسیدن ناگهانی مرگشان هستند. در روزگاران قدیم حاکمی بود که به دلیل نفرین پیرزنی که حاکم ،خانه کوچکش را خراب کرده بود تا قصر بزرگش را جایش بسازد، بدل به خروس شد. اصلاً بگذارید واقعیت را بگویم: خروسها از اول تاج نداشتند یک چیزی شبیه کلاه سرشان بود که هر وقت به هم میرسیدند از سر برمیداشتند و ادای احترام میکردند. با این همه بدل شدن حاکم به خروس در حالی که روی تخت شاهی نشسته بود و تاج هم روی سرش بود باعث شد اولین خروس تاجدار
پا به دنیا بگذارد اما خروس تاجدار که از خروس شدناش حسابی عصبانی بود دائم داد میزد: «من حاکمام! من حاکمام!» منتها چون حنجره خروسها با ما آدمها خیلی فرق دارد مردم فقط میشنیدند که این خروس میخواند: «مومولی مومو!» و تعجب میکردند چون صدای خروسها به طور معمول [اگر خارج نرفته باشند پست مدرن نباشند یا در کلاسهای آموزش زبان انگلیسی ثبتنام نکرده باشند] این است: «قوقولی قوقو» مشکل دیگر خروس تاجدار این بود که هر دم میخواند؛ شب میخواند روز میخواند موقع ناهار موقع شام موقع صبحانه موقع عصرانه موقع پیش ناهار موقع چای خوردن موقع میوه پوست گرفتن موقع ... اصلاً موقع نمیشناخت آخرش مردم خسته شدند خروس تاجدار را گرفتند که سر ببرند خروسهای کلاهدار عصبانی شدند چون این کار مخالف معاهده بینالمللی خروسها بود بنابراین همان شب اعدام خروس تاجدار همهشان یک تاج گذاشتند جای کلاهشان اما این کار را خیلی دیر انجام دادند چون درست دو دقیقه و سی ثانیه قبلش خروس تاجدار را سر بریده بودند. خب، این جوریست دیگر! یک روز حاکم یک شهری و فردا سرت را میبرند! خروسها برگشتند به لانههاشان اما فراموش کردند تاجهاشان را با کلاه عوض کنند شاید هم نوعی اعتراض خاموش بود کسی چه میداند!... و آخرش یک کلاغ به خانهاش نرسید. چرا؟ چون وسط شنیدن این قصه خوابش برد. لطفاً سعی نکنید برای پایان دادن به این ماجرا سیلاب «ماست» و «دوغ» راه بیندازید؛ دروغ یا راست بودن یک قصه هیچ ربطی به نتایج اخلاقی آن ندارد، باور کنید!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
پند یک فیلسوف
تصور عمومی مردم این است که همه افسانهها دارای پایاناند اما من لااقل چهار افسانه گیر آوردهام که مشمول این قانون نیستند.
افسانه اول: یک مرد بود که دو پسر داشت؛ و هر پسرش، دو پسر داشت؛ مرد فقط یک دختر داشت که مردی از سرزمینهای سردسیر آمد او را به نقطهای دور برد که هیچ نامهای به آنجا نمیرسید؛ و نزدیکترین مرکز تلفن ثابت به خانهاش، 100 کیلومتر بود و تا شعاع 50 کیلومتری هم، تلفن همراه آنتن نمیداد پس مردی که دو پسر داشت هر دو پسر را فرستاد تا از تنها دخترش خبر بگیرند؛ و دو پسر وقتی به نزدیکترین مرکز تلفن رسیدند، فهمیدند که فاصله آن مرکز تا خانه خواهرشان بیشتر از هزار کیلومتر است چون تکه یخ بزرگی که خانه خواهرشان روی آن بود شکسته بود و آبهای سرد آنها را برده بودند به ...
افسانه دوم: زنی بود که وقتی نخستین فرزندش به دنیا آمد تنها توانست به خرسهای قطبی بگوید چقدر دلتنگ پدر و برادران و فرزندان برادرانش است چون شوهرش را گرگهای قطبی خورده بودند و بعد هم از تیرهای کمانش برای خلال کردن دندانهایش استفاده کرده بودند. آنها به سلامت دندانهاشان اهمیت میدادند و نکته اخلاقی این افسانه هم در همین است. الغرض ... آن بچه که پسر بود بزرگ شد و تصمیم گرفت انتقام پدرش را از گرگها بگیرد اما گرگهایی که پدرش را خورده بودند حالا دیگر خیلی پیر بودند و دندانهاشان ریخته بود بنابراین فقط یک راه مانده بود...
افسانه سوم: چند تا گرگ بودند که آدم میخوردند آنها فکر میکردند که خوردن آدمها از گوش دادن به حرفهاشان آسانتر است اما سرانجام پیر شدند دندانهاشان ریخت و مجبور شدند بشوند ریزهخوار سفره شکارچیان اما آنها که مجانی غذا نمیدادند اول دو ساعت حرف میزدند، چه عذاب هولناکی! گرگها منتظر کسی بودند که بیاید و خلاصشان کند؛ و آن روز رسید ...
افسانه چهارم: چهار پسر بودند که پسرعمو بودند و پدرانشان را در سرزمینهای سردسیر گرگهای قطبی خورده بودند و پدربزرگشان هم از غصه دق کرده و مرده بود؛ آنها راه افتادند بروند گرگها را بکشند ... [یک فیلسوف اسکیمو گفته است: انتقام فقط در امر «کشتن» خلاصه نمیشود بلکه انتخاب راهی است که بدون ریخته شدن حتی یک قطره خون، طرف حسابتان هر دم آرزوی مرگ کند.]
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
نوآوری
پرنده گفت: «نمیتوانم!» و پرهایش را ریخت روی زمین.
زمین گفت: «نمیتوانم!» و علفهایش پژمردند.
باد گفت: «به من چه!» رفت روی یکی از درختها نشست و از یکی از شاخههایش نیلبکی درست کرد و شروع کرد به زدن یک نت ساده که شبیه سوت ما آدم ها بود.
خورشید گفت: «عجب! یعنی همین!» و گریهاش گرفت اما گریههایش خیلی داغ بودند. پرنده گفت: «لطفاً لطفاً آب داغش کمتر باشد!» زمین گفت: «مطمئنی آبگرمکنات مشکلی ندارد!» باد گفت: «خدای من! دوباره خورشید هوس کرده این جنگل را مفت و مجانی بدل به «سونا» کند. من که اضافه وزن ندارم!» وخورشید خنده اش گرفت. خندیدن خورشید یعنی وسط مردادماه اما آن موقع وسط اردیبهشت بود. پرنده گفت: «برای رضای خدا بس کن! این توی نمایشنامه نبود.» زمین گفت: «ببینم، مطمئنی متن را درست خواندهای؟» باد گفت: «صد بار گفتم اینقدر کارهای مدرن را نخوان! همه چیز را قاطی کردهای!» آن وقت خورشید هم گفت: «نمیتوانم!» چند تا مورچه داشتند از کنار «سن» رد میشدند. یکیشان گفت: «به نظرم شما هیچ کدامتان این کاره نیستید. یادم هست وقتی توی هملت بازی میکردم...» رفیقش زد پس گردنش: «کارت را بکن! خالی نبند!» آخر کار، نه تماشاگر در سالن مانده بود نه صندلی؛ چون تماشاگرها همه ی صندلیها را پرت کرده بودند سمت بازیگران اما یک نفر راضی بود. یک منتقد تئاتر که اسم روسی داشت. با این همه ترجمه اسم چهاربخشیاش به زبان خودمان میشد: «ابر»! ابر کف زد. از انتهای سالن کف زد. گفت: «خلاقیت یعنی همین!» و دنبال یک صندلی – ولو پلاستیکی گشت – که پرتش کند وسط صحنه ولی... پیدایش نکرد!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
گزینههایی برای یک پایان
هیچکدام از ما از دیدن یک بادبادک دست یک پسربچه تعجب نمیکنیم.هیچکدام از ما از دیدن یک پسربچه در ظهری گرم و تابستانی تعجب نمیکنیم. هیچکدام از ما از دیدن کوچهای پر از پسربچه که دست یکیشان یک بادبادک است و شُروشُر عرق از سر و صورتش پائین میریزد تعجب نمیکنیم. خب! با این «صحنه» چه میشود کرد؟ 1- می شود آن بادبادک را آنقدر بالا برد که پسرک را هم همراه خودش ببرد به آسمان و هم به پایانی افسانهای، هم استعاری رسید؛ عامه خوانندگان هم این پایان را میپسندند. 2- میشود بچههای دیگر را کوک کرد تا حسادت کنند و بادبادک را از دست آن بچه بگیرند و آخرش هم پشیمان شوند و ... پایانی اخلاقی و قابلقبول. 3- میشود نخ بادبادک را پاره کرد که بادبادک برود بالا و در ابرها گم شود و از شهر افسانهها سر دربیاورد و دلش برای پسرک تنگ شود و یک شب برود توی خوابش و پسرک را ببرد به همان شهر و ... خب از این یکی میشود یک رمان نوجوانان پرفروش درآورد اما ... متأسفانه نه آنقدر وقت دارم نه آنقدر جا، برای نوشتن و چاپ کردنش، که سراغ این راه بروم. خب! با این صحنه چه کار باید بکنم؟ پسربچه را بر اثر یک بیماری نادر قلبی وسط همان کوچه بکشم و اشک خوانندگان را درآورم؟ نه! نه! نه! واقعاً حس میکنم دچار بنبست شدهام. تمایلی به هیچکدام از این پایانها ندارم. ترجیح میدهم بدون هرگونه ضربه پایانی، صرفاً بچهها را بفرستم خانه تا ناهارشان را بخورند. یک خاطره خوب برای مردی میانسال؛ مردی که بالای یک برج هجده طبقه، یک روانکاو دارد قانعاش میکند که خودش را پرت نکند پائین؛ و حالا ... آن بادبادک را به یاد میآورد. میگوید: «پسرم هم بادبادک داشت...» میگوید: «قبل از اینکه سوار شویم، هوایش کرد ولی نخاش پاره شد.» میگوید: «همه اینها قبل از اینکه چراغهای کامیون کورم کند.» و روانکاو هم دلایلش را گفته قبلاً؛ گفته که در مرگ خانوادهاش، مقصر ... گاهی وقتها آدم نمیشنود. نه اینکه علت خاصی داشته باشد صرفاً ... نمیشنود؛ فقط میخندد؛ و سعی میکند آنقدر پائین برود که بشود برگشت توی ابرها.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
نگرههای فلسفی
شیر خشک توی زندگی بشر نقشی اساسی را بازی میکند. این را میتوانید از هر بچه یک تا 12 ماهه بپرسید و جوابی فیلسوفانه تحویل بگیرید؛ البته این روزها همه دکترها و رادیو و تلویزیون اعلام میکنند که شیر خشک خوب نیست و شیر مادر، عالی است که در صحت آن شکی نیست اما همیشه گرفتاریهایی در روند تغذیه بچه با شیر مادر پیش میآید که کمترین راه حلش، تکمیلآن شیر با شیر خشک است و بیشتریناش جایگزینیاش؛ در ضمن شیر خشک در کافهها هم کاربرد دارد چون ارزانتر از شیر مخصوص قهوه است و مزهاش هم زیاد فرقی ندارد و آن فرق کم هم، از طرف مشتری، به حساب تفاوت مزه قهوه بیرون با مزه قهوه توی خانه گذاشته میشود؛ بنابراین همه مؤلفان، مفسران، متفکران، فیلسوفان، روزنامهنگاران، نقاشان، سینماگران، موسیقیدانان و... و... در پاتوقهای ثابتشان، درگیر شیر خشکاند و ازآثار همهشان، بوی تند شیر خشک بلند است؛ این البته همه موضوع نیست. من به عنوان یک آدم عادی، از ماست، دوغ، پنیر، کشک و یا بستنی پاستوریزهای استفاده میکنم که از شیر خشک درست میشود؛ طعمی دارد که به مرور به آن عادت کردهام و واقعاً غیرقابل تحمل است؛ اصلاً هم قابل مقایسه نیست با طعمی که از مخلوط شیر خشک با قهوه تحویلمان میدهند. به گمانم باید فکری برای بیرون انداختن شیر خشک از زندگی بچههایمان، سفرههای شام، صبحانه، ناهارمان یا روزنامه و کتابی که میخوانیم جور کنیم. نمیتوانیم؟ متأسفم! «سیزده بهدر» امسال، توی منطقهای کوهستانی، جایی مسطح که پر از علفهای پرپشت بود، گوسالهای را دیدم که داشت دو صفحه از روزنامهای را، مشترکاً با مادرش میخواند و میخورد. پسرم هم دید، شیشه شیرش را انداخت، سینهخیز رفت طرف روزنامه؛ اول آرام، بعد تندتر؛ تندتر؛ چند پرنده از توی شاخ و برگ درختهای اطراف پر زدند؛ گوساله سرش را از توی روزنامه درآورد؛ اول به پسرم نگاه کرد بعد به علفها؛ زل زد به علفها؛ انگار چیز عجیبی دیده باشد.